تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
این قصه سرِ دراز دارد...


وقتی استاد داشت میگف کی میخواد برا انتخابات بره سر صندوق؟ جزء اولین نفراتی بودم که دستمو بالا بردم. چون واقعا میخواستم یه خاطره ای از این دورانِ دانشجوییم داشته باشم. بعدترش استاد گفت که یه پولی ام میدن. حدود 150 هزار تومن. این رو که گفت اشتیاقم بیشتر شد حتی! بعد دوستامو راضی کردم ک باهم بریم. اونا اولش نمیخواستن. بعد به اصرار من قبول کردن. هفته های بعدیش از شانس ما همش سه شنبه ها خورد به تعطیلی و ارتباطمون با اون استاد قطع شد. یه شب بهش پی ام دادم که چون فعلا کلاسا میخوره به تعطیلی میخواین ما هماهنگ کنیم خودمون بریم فرمانداری. گفت که نه ایشالا میام کلاس و هماهنگ میشیم. بعدترش که اومد کلاس بهونه های مختلفی آورد که به نظر من اگه نرید بهتره و فلان. ما هم چیزی نگفتیم. تا اینکه میم و ف رفتن ثبت نام کردن. میم از طریق مامانش ک مدیره و هر سال میره انتخابات و ف از طریق یکی از آشناها. فقط من موندم! منی ک بیشتر از همه میخواستم.. بچه ها گفتن به استاد بگو من میخوام، با همین شرایط حتی. منم تو بازدید از کمپ ترک اعتیاد به استاد گفتم که میخوام و اونم گفت برو پیش آقای میم تو فرمانداری و بگو حتما اسم تو رو بنویسه. بماند که چقدر علاف شدیم و رفتیم حساب باز کردیم تو بانک ملی و بعدش رفتیم فرمانداری با مامان. ساعت2 ظهر رسیدیم خونه. آقای میم تو فرمانداری گفت که وقتش خیلی وقته تموم شده ولی اسمتو مینویسم ببینیم چی میشه.

چند روز پیش از طریق ماماان اون یکی میم فهمیدیم که اسم منو نوشته جزء ذخیره ها! این شد که 5 شنبه برا میم و ف اس اومد واسه کلاس آمادگی و آموزش انتخابات و برا من نه! حتی امروزم کلاس بود و بازم برا من اس نیومد!

و من الان ناراحتم. البته نه بخاطر نرفتنم. فقط به خاطر اینکه من هر وقت یه چیزیو بخوام همین اتفاق میوفته. همیشه تو دو قدمیش از دستش میدم. و حقیقتا خسته شدم.

ینی نمیشد این یه بارم اینجوری نشه؟!

...

الی . ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۱۲ ۰ ۶۲

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

- به قول عزیزی بلاگر بودن به معنی نویسنده بودن نیست. اینجا فقط جاییه که به دور از تمام حاشیه های زندگیم میام و به آغوشش پناهنده میشم. فراتر نبینیدش.

- پست های رمز دار واقعا خصوصی هستند و رمزشان به هیچکس تعلق نمیگیرد.

- اگر یک روز از نوشته هام فهمیدید که من رو توی دنیای واقعی میشناسید، یا کاملا اتفاقی اینجا رو پیدا کردید، مدیونید اگر به من نگید، مدیون!

- فعلا مُحَصِّلیم (حقوق خوان) و در اوایلِ دهه ی سومِ زندگی

- آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها : yon.ir/A81W