تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
این قصه سرِ دراز دارد...


اپیزود اول : اومدیم بیرون یه چرخی بزنیم برگردیم دانشگاه. دارم میرم آبمیوه بگیرم واسش که یهو میگه وایسا وایسا الی! میگم چی شده؟ میگه اونجا رو نگاه. سرمو برمیگردونم، داره به یکی از کارمندای بانک اشاره میکنه. از دور و از پشت باجه حدس میزنم که باید اوایل سی سالگی باشه. قیافه ای به شدت معمولی داره و کمی هم تپله. میگم خب. میگه هیچی مجرده! میخوام برگردم بگم خب به من چه :/ میگه مامانم میگفت "مریم این پسره هم مجرده، هم کارمند بانک! (زیرِ این قسمت خط بکشید مثل من چون خیلی مهمه :دی) یه بار تو رو میارم بکنم تو چشش بلکه بیاد بگیرتت!" دقیقا با همین لحن و این ادبیات، فقط به زبونِ ترکی!

اپیزود دوم : نشستیم رو چمنا. میگه دیروز رفته بودم خرید، البته به زورِ مامانم! میگم خب چی خریدی؟ میگه آخه فردا قراره بریم جشنِ یکی از آشناها، مامان میگه مریم تو الان دم بختی، همه حواسشون بهت هست، باید به خودت برسی. یه لباسِ کوتاه مشکی خریدم. میگم مبارکه ان شاءالله برا عروسی خودت بری خرید! میگه وای کاش! خسته شدم از دست مامانم. چون تو هر مراسمی مجبورم میکنه کامل آرایش کنم و طلا دستم کنم!

اپیزود سوم :

- آقای فلانی رو میشناسی؟ (رئیس یه جای مهم!)

+ اوهوم، چطور مگه؟

- پسرش خواستگارم بود!

+ (در حالی که اصلا حرفشو باور نکردم..) خب چرا جواب رد دادی؟

- پسره سنش زیاد بود. 28 ، 29!

+ (دارم به سنِ کارمند بانک فکر میکنم!)

تو دلم میگم با این مامانی که من دیدم، عمرا میذاشت همچین دامادی از چنگش در بره! البته اگه واقعا خواستگارت بود!

اپیزود چهارم : مامان میگه برادرزاده ی آذر خانوم رو میشناسی؟ میگم مامان من خودِ آذر خانومم به زور میشناسم! :دی میگه کارمند بانکه! میگم خب. میگه آذر خانوم گفت ببین اگه دخترت راضی هست.. و میخنده!! از خنده ش حرصم میگیره ولی میدونم این خنده ینی اگه این مدلی بخوای شوهر کنی تیکه بزرگت گوشِته! :دی میگم خب چی گفتی بهش؟ میگه هیچی گفتم یه دختر خوب واسش پیدا میکنم! :|  :دی

برمیگردم اتاقم  و خدا رو شکر میکنم که مامان من رو مثل مریم بارنیاورده. با آرزوی همسرِ آقای فلانی شدن بزرگم نکرده. خیلی وقتا که مریم اون حرفا و خیلی حرفای دیگه رو بهم زده، اون حسِ میکرو فمینیسمِ درونم قلقلکم داده که برم بالای منبر و بگم خودت واسه زندگیت یه کاری کن، موقعیتِ خوب خودش جور میشه. ولی بعدش پشیمون شدم.

راستی فکر نکنید مامانِ مریم یه زنِ پول پرست و بی سواده، نه اتفاقا مدیرِ یک دبیرستان دخترانه س و خیلی هم فرهنگی و متشخص!

+ در این راستا میتونید بخونید پستِ دو سه ماه پیشِ هولدن رو.

الی . ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۴۷ ۲۳ ۱۹۷

نظرات (۲۳)

  • روزمرگی های یک کنکوری
    دوشنبه ۱۶ مرداد ۹۶ , ۱۲:۴۵
    راز شمع چیه؟

    چرا روی کیک تولد شمع روشن میکنند؟

    تا حالادقت کردید که توی مراسم عرفانی و روحانی و جاهای مقدس چرا شمع روشن میکنند؟

    تا حالا به این فکر کردید که چرا روی کیک تولد شمع میذارن، و لحظه فوت کردن شمع میگن آرزو کن؟

    راز شمع چیه؟

    عالم خلقت اگه تجزیه بشه به چهار عنصر می رسیم:
    آب...آتش...باد...خاک...
    ودر دل این چهار عنصر شعور الهی وجود داره...
    اگه موقع دعا کردن جایی باشیم که این چهار عنصر وجود داشته باشن استجابت دعا به شدت اتفاق میفته...

    شمعی که میسوزه این چهار عنصر رو با هم داره:
    موم شمع: خاک
    شعله شمع: آتش
    دود شعله: باد
    موم ذوب شده: آب

    وقتی موقع دعا کردن به شمع در حال سوختن نگاه میکنی به شعور الهی متصل تر میشی...
    و دعا به راحتی به عالم بالا میره و به استجابت میرسه اگه با قوانین خیر هماهنگ باشه.

    راز شمع اینه...
    برای همین در محراب ها و مکان های مقدس برای دعا کردن شمع روشن میکنن و روی کیک تولد شمع میذارن و لحظه ی فوت کردنش میگن آرزو کن...!

    " استاد الهی قمشه ای "
    • author avatar
      الی .
      ۱۸ مرداد ۹۶، ۱۸:۴۸
      سلام. واقعا جالب بود واسم :)) خیلی ممنون.
  • هانیه
    يكشنبه ۱۵ مرداد ۹۶ , ۱۹:۰۵
    یاد یه خانمی افتادم که می گفت من فقططط دخترم رو به کارمند بانک میدم منم تو دلم گفتم باشه بشین تا بیاد:)))
    • author avatar
      الی .
      ۱۵ مرداد ۹۶، ۱۹:۱۲
      :دی :دی
      دقیقا بشین تا بیاد :دی
  • محمد قاسمی
    شنبه ۱۴ مرداد ۹۶ , ۱۷:۰۶
    https://t.me/allofsampads/5557
    لطفا این جزوه را ببینید و برای بقیه هم بفرستید.
    • author avatar
      الی .
      ۱۸ مرداد ۹۶، ۱۸:۴۹
      دیدمش! ولی از سن تیزهوشانی بودن من خیلی گذشته D;
  • فروردین دخت
    شنبه ۱۴ مرداد ۹۶ , ۱۰:۵۷
    انگاری مریم هم همچین بدش نمیاد :دی
    منم از این دوستایی که همه اش از خواستگارای داشته و نداشته شون حرف میزنن بدم میاد...یه جورایی رو مخن... هیشکی نیس بگه بابا خب به ما چه! 

    • author avatar
      الی .
      ۱۴ مرداد ۹۶، ۱۱:۱۶
      اصلنم بدش نمیاد :دی
      آره آره دقیقا! به شدت حوصله م سر میره وقتی پیش همچین آدمایی ام :/
  • ماهی :)
    جمعه ۱۳ مرداد ۹۶ , ۱۳:۲۵
    هنوزم هستن همچین کسایی با چنین طرز فکر؟
    البته از کسایی که سنشون بالاتره انتطاری ندارم اما خب این نسل .. جای تاسفه!
    هنوز هم تو کتم نمیره ..

    • author avatar
      الی .
      ۱۳ مرداد ۹۶، ۱۴:۲۴
      بله هنوزممم! و زیادن اتفاقا..
      همچین کسایی این تفکر رو به نسل بعدم منتقل میکنن. به دختراشون یاد میدن اینجوری باشن.
      در نتیجه هیچ وقت ریشه کن نمیشه.
  • x
    پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶ , ۲۱:۰۰
    اره یه زمانی ممکنه هر ادمی جنس مخالفی رو ببینه که بتونه برای زندگی ایندش باهاش خوشحالی یا ارامش و پیشرفت بیشتری داشته باشه ولی این که صبح تا شب و تو هر زمان و مکانی بخواد این مساله رو تنها دغدغه اش قرار بده به نظرم فاجعه اس .... همچین ادمی  هیچ وقت تو هیچ زمینه ای نمیتونه متمرکز‌شه و پیشرفتی داشته باشه تو زندگی شخصیش .
    ‌این مدل ادم ها بعد ازدواج هم به مشکل برمیخورن ولو این که بهترین مرد دنیا گیرشون بیاد .... چون تمام زندگی قبل ازدواجشون شوهر پیدا کردن  بوده نمیتوننن شخصا کار دیگه ای جز به شوهرشون فکر کردن و مدام چک کردن شوهرشون و زنگ زدن مداوم به شوهرشون داشته باشن و بعد از ازدواج دائما مشکل دارن چون صبح تا عصر منتظرن شوهرشون از سر کار برگرده و تنها نمیتونن شغل ٬ سرگرمی یا کاری انجام بدن و متقابلا مردها هم از زنی که همش بخواد بهشون بچسبه بدشون میاد ! 


    • author avatar
      الی .
      ۱۳ مرداد ۹۶، ۰۰:۴۴
      کاملا موافقم با پاراگراف اول! :)
      در مورد دومی ولی نمیشه نسخه ی کلی پیچید برا همه. ولی کاش واقعا یه زن بتونه جایگاه درستِ خودش رو بشناسه.
  • x
    پنجشنبه ۱۲ مرداد ۹۶ , ۱۶:۰۰
    واکنش من به کسایی که به مامانم در حضور من میگن دخترتون ازدواج نکردن ؟؟؟ میگم شماها (یا اونایی که) که ازدواج کردن کجا رو گرفتن ؟

    ‌تو ذهن خیلی ها تو کشور ما ٬ یه جنس مونث باید با یه مرد تعریف شه .... میگن دختر فلانی ِ ٬ خانم ِ فلانیه 
    ‌به نظرم خوشحالی که قرار باشه با اضافه شدن اسمی به نام «شوهر» به یه یه دختر اضافه شه بهتره که صد سال نشه :||||
    چند وقت یک بار داستان «زن زیادی» جلال ال احمد رو میخونم -در مورد یه دختر‌ ۳۰ و اندی ساله اس که همیشه غصه ی زشت بودنش رو میخوره و کنج خونه میشینه و هیچ کاری یاد نمیگیره (به زمان خودش نمیره سواد یاد بگیره یا هنری مثل جوراب بافی که اون زمان مد بوده!) و انقدر بی دست و پا درمیاد به خاطر نگرانی اش که بعده ها پشیمون میشه 
    • author avatar
      الی .
      ۱۲ مرداد ۹۶، ۱۶:۰۷
      من هنوز به این مرحله نرسیدم که در حضور خودم بپرسن. شایدم چون میدونن خوشم نمیاد نمیپرسن.

      دختر فلانی و زن آقای فلانی -___-  با جمله اول خیلی موافقم :))
      میدونی من مخالف ازدواج نیستم. مخالف شوهر محور بودنم. مخالف اینکه شوهر رو سکوی پرتاب میبینن!
       
      کتاب جالبیه انگار. سر فرصت میخونمش. ممنون :)
  • آآآآبی
    چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶ , ۲۳:۴۸
    ما که سر در نیاوردیم بالاخره پول پرست هست یانه. اون بالا گفتین پول پرست نیست در جواب کامنتم میگین هست. 
    غیبت نکن دختر عه:))
    • author avatar
      الی .
      ۱۲ مرداد ۹۶، ۰۰:۱۵
      گفتم فک نکنین یه بی سواد پول پرسته،  درواقع یه فرهنگی پول پرسته :دی
      چش چش :)
  • سفره خاتون
    چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶ , ۲۲:۳۳
    -_- انشالله برسه به هدفش :/ :دی
    • author avatar
      الی .
      ۱۱ مرداد ۹۶، ۲۳:۲۵
      آمین آمین، به حق پنج تن ان شاءالله :دی
  • پسرک فضایی
    چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶ , ۲۰:۴۶
    برای من 9 زود حساب میشه اصن مدلشه :|
    7 هم بره جلو بوق بزنه اصن :دییى
    + :دییى تر
    • author avatar
      الی .
      ۱۱ مرداد ۹۶، ۲۱:۴۰
      -__-

      + دی بک اصن :دی
  • معلوم الحال
    چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶ , ۲۰:۳۰
    : |

    • author avatar
      الی .
      ۱۱ مرداد ۹۶، ۲۰:۳۳
      عار یو اوکی معلوم؟ :)
  • آرزو ﴿ッ﴾
    چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶ , ۱۹:۵۹
    ممنووون خانم وکیلِ فعلی و ****‌**** ِ آینده ان‌شاءالله ^_^
    +گفتم شاید نیاز به سانسور داشته باشه خودم اقدام کردم!😶
    • author avatar
      الی .
      ۱۱ مرداد ۹۶، ۲۰:۳۴
      :***
      چون امسال نمیشه سانسورش میکنم ://
      نکردی ام مشکلی نیس :دی

  • آرزو ﴿ッ﴾
    چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶ , ۱۹:۱۹
    اولین و احتمالا آخرین باری بود که دکتر خطاب شدم :دی :))

    • author avatar
      الی .
      ۱۱ مرداد ۹۶، ۱۹:۳۱
      حالا دیدی بعد از این هم موقعیتش پیش اومد بهت گفتم دکتر. :دی خدا بزرگه! :دی
      البته امیدوارم موقعیتش پیش بیاد خانوم مهندس بگم بهت رفیق جان :))
  • آآآآبی
    چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶ , ۱۸:۲۸
    پس این مریم خانم شما چی شوق و ذوق شوهر و زن آقای رئیس شدن داشتن. برداشتم این بود که مادر دوستتون از اون داماد دوستای حسابی میشن.
    • author avatar
      الی .
      ۱۱ مرداد ۹۶، ۱۹:۳۳
      هنوزم دارن! :دی البته همسر پسر آقای رئیس!
      فک کنم دخترشو فراموش میکنه چهاردستی میچسبه به دامادش ://
      البته ایشون داماد دوست نیستن! پول دوستن متاسفانه..
  • پسرک فضایی
    چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶ , ۱۴:۵۰
    نه در اصل ساعت 9 پاشده بودم :دى
    • author avatar
      الی .
      ۱۱ مرداد ۹۶، ۱۴:۵۱
      به ۹ هم نباید بگی زود -__- هویتِ ۷ رو زیر سوال نبر :دی
  • مترسک ‌‌
    چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶ , ۱۴:۱۲
    آرزوی همسر آقای فلانی شدن؟! :|
    [سرش را 67 بار بر دیوار کوبیده و عربده زنان از کادر خارج می‌شود]
    • author avatar
      الی .
      ۱۱ مرداد ۹۶، ۱۴:۲۶
      عه مترسک؟ :/
      بیاین سرِ دوستمو بکوبیم تو دیوار، سرِ شما چرا!؟ :دی
  • adnan rah
    چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶ , ۱۴:۰۸
    سلام ، به نظرم عنوان رو  خوب انتخاب کردین ، هرکسی میگه بریم این چیه که حتی عنوان نداشته! بلههههههههه دیگه و ما هم اومدیم  و خوندیم 


    و دیدیم میشه گفت موضوع بحث خواستگار و ...

    ایپیزود ها هم خوب بودن ،موفق باشید
    • author avatar
      الی .
      ۱۱ مرداد ۹۶، ۱۴:۲۸
      :|| واقعا قصدم این نبود ولی نظرتون جالب بود واسم ؛)

      ممنونم. شما هم موفق باشین :)
  • پسرک فضایی
    چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶ , ۱۳:۴۹
    اقا سر منبر دعوا نکنید منبر فقط مراد :دییى
    • author avatar
      الی .
      ۱۱ مرداد ۹۶، ۱۴:۲۹
      D;
      عاااالی اصن D:

  • پسرک فضایی
    چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶ , ۱۳:۴۸
    تنبلى به کنار داشتم برس میخوندم تایم استراحتم خیلی طولانی شده بود :دى
    حالا نه به این صورت که مجبورش کنن به خودش برسه پسره و یه دختر پول دار بگیره :| منظور اینه مه بهش گیر بدن ازدواج کن خودش حق مطلب رو ادا میکنه :دى

    + اره منم زود پاشده بودم درس بخونم ، دنبال کننده هات شب زنده دارن :دى
    • author avatar
      الی .
      ۱۱ مرداد ۹۶، ۱۴:۳۰
      آره بابا پسر جماعتو نمیشه مجبورکرد -__-

      + تو به ساعت ۱۰ میگی زود؟! برو توبه کن جوون :دی
  • آرزو ﴿ッ﴾
    چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶ , ۱۱:۴۵
    شاید بشه. و شاید نیاز به حرفای مستمر باشه. ولی امیدوارم که بشه! :)
    • author avatar
      الی .
      ۱۱ مرداد ۹۶، ۱۲:۲۸
      در مورد مریم حداقل من میدونم که نمیشه متاسفانه. بیماری خیلی پیشرفت کرده کاری از دست ما برنمیاد دکتر! :دی
  • آرزو ﴿ッ﴾
    چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶ , ۱۱:۲۷
    خدا رو شکر من از این مامانا فقط تو رمان‌ها دیدم وگرنه موقعی که اون حس قلقلکم میداد می‌رفتم رو منبر و تا قانعش نمی‌کردم نمی‌اومدم پایین!😶
    • author avatar
      الی .
      ۱۱ مرداد ۹۶، ۱۱:۳۶
      واقعا کسی رو که با این طرز فکر سالها مغزش شست و شو داده شده، میشه قانع کرد؟!
      و گرنه منبر رفتنای من معروفن :دی
  • پسرک فضایی
    چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶ , ۱۱:۰۸
    اصلا از خودم انتظار اولین نظرو نداشتم :دیییى
    • author avatar
      الی .
      ۱۱ مرداد ۹۶، ۱۱:۱۴
      :دی
      آخه اول صبح اینجا خلوته معمولا آخر شب همه هستن و سر میزنن :))
  • پسرک فضایی
    چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶ , ۱۱:۰۷
    یه نظر نوشتم صفحه ریلود شد -_____-
    خلاصه بگم که اینا بود:
    دلم میخواد امثال مامان مریم رو بزنم :| خو بذار خودش واسه زندگیش تصمیم بگیره و... {نظر قبلیه پرید حس ادامه نیست :دى}
    ماهم اینجا داریم از سرشون منتها نمیدونم به چه شدت :دى
    اونایی هم که مادراشونم اینجوری میکنن اینا خودشونم از این کار همچین بدشون نمیاد! و خودشونم همینجوری میشن در اینده البته شاید :دى
    + خداروشکر همچین چیزیو در مورد پسرا ندیدم :دى در حدی که عموم تا 40 سالگی مجرد بود -.- شایدم 42 :\
    • author avatar
      الی .
      ۱۱ مرداد ۹۶، ۱۱:۱۳
      دوباره تایپ میکردی خب! تنبل -_-  :دی
      آره دیگه مریم خودشم دوست داره یه شوهر پولدار گیرش بیاد! البته کیه که دوست نداشته باشه. ولی حرفم اینه که زندگیش خیلی شوهر محور میچرخه و تنها دغدغه ش شده این! البته تقصیر خودشم نیس. اینجوری بار اومده متاسفانه..
      + منم ندیدم پسری رو مجبور کنن به خودش برسه و یه دختر پولدار تور کنه :دی ولی دیدم پسره خودش مشتاق این کار باشه! :/
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

- به قول عزیزی بلاگر بودن به معنی نویسنده بودن نیست. اینجا فقط جاییه که به دور از تمام حاشیه های زندگیم میام و به آغوشش پناهنده میشم. فراتر نبینیدش.

- پست های رمز دار واقعا خصوصی هستند و رمزشان به هیچکس تعلق نمیگیرد.

- اگر یک روز از نوشته هام فهمیدید که من رو توی دنیای واقعی میشناسید، یا کاملا اتفاقی اینجا رو پیدا کردید، مدیونید اگر به من نگید، مدیون!

- فعلا مُحَصِّلیم (حقوق خوان) و در اوایلِ دهه ی سومِ زندگی

- آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها : yon.ir/A81W