تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
این قصه سرِ دراز دارد...


۱۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

هدف فقط ثبت امروزه..30 اسفند :)


الی . ۹۵-۱۲-۳۰ ۰ ۷۵

الی . ۹۵-۱۲-۳۰ ۰ ۷۵


95 سالی بود پر از فراز و نشیب..تولد خودم..تولد دایی..به دنیا اومدن سانای..بیرون رفتنا..پارک رفتنا..دور هم بودنا..کنکور..نتیجه ش...اولین سال دانشگاه..این رشته..استاد ن .. دوستای جدید..تحمل این شهر..این رشته...بازم این دانشگاه..

ازدواج پسر عمه ها..عقدِ میم..پانتومیم بازی کردنا...یواشکی با میم بیرون رفتنا..ترمک بودنمون..حسرت خوردنا..گریه کردن ها..پشیمونی ها..آقای آرام :)) ک تو یه برهه ای ک حالم خیـــــلی بد بود اومد و رفت.. مثل اینکه فقط خدا فرستاده بودتش ک اون دوره رو بتونم راحت تر بگذرونم.. آشنایی و دوستی با سین..

از همون اول سال فک میکردم 95 سالِ خوبیه...برا همینه ک الان حس بدی نسبت بهش ندارم..شایدم بزرگتر شدم..تحمل این سختی ها راحت تر شده برام..شاید..هیشکی ام ندونه خودم ک میدونم پشت تک تکِ کلماتی ک بالا نوشتم کلی خاطره س..کلی حس خوب..و یه دنیا حسِ بد..

نود و پنجم رو با همه خوبیا و بدی هاش یه هفته بعد تحویل میدم..و همچنین 20 سالگیمو.. با اومدن بهار امیدوارم حالِ دل منم نو بشه..چند سالی هست ک کلی قول میدم ب خودم و عمل نمیکنم...ولی امسال قول میدم ب قول هام عمل کنم..

قلم من خوب نیس..برا همون هیچ کلمه ای توصیف گرِ این سالی ک گذشت نیست.. شاید به معنی واقعی کلمه امسال یه جزر و مدِ کامل بود..پر از فرود..پر از سقوط..

فقط خداجانم امسال لطفا لطفا لطفا حوِّل حالنا اِلی احسنِ الاحوال . . .


الی . ۹۵-۱۲-۲۴ ۱ ۱۶۸

الی . ۹۵-۱۲-۲۴ ۱ ۱۶۸


فک نکنم کسی تو سرویس بیان باشه ک ب اندازه من قالب عوض کنه :|

اصن هر اتفاقی ک میوفته میخوام قالبمو عوض کنم :| حوصله ـم سر بره قالبمو عوض میکنم.. حالم بد باشه قالبمو عوض میکنم..حالم خوب باشه عوض میکنم..کلا هر چی :دی

این روزا همش یا مهمون داریم و یا یه جایی مهمونیم :)) یه خورده خسته شدم از این وضعیت..

آخرای ساله دیگه..خدا حال دلِ هممون رو خوب نگه داره :)

فردا هم چهارشنبه سوریه و من کلاس دارم :|| پیشاپیش چارشنبه سوری تون مبارک و بدون آتش :)

فعلا همینا..برم ب کارام برسم..

لبخند :)


الی . ۹۵-۱۲-۲۳ ۰ ۱۵۸

الی . ۹۵-۱۲-۲۳ ۰ ۱۵۸


تو وقتای بیکاری هر از گاهی با بچه ها جمع میشدیم و پانتومیم بازی میکردیم..اولش فقط پانتومیم بود..بعد ها یه روز گفتیم بیاین صندلی داغ بازی کنیم..علی نشسته بود رو صندلی استاد...ما هم رو تک صندلی های کلاس..گفتن از علی شروع کنیم...9 نفر بودیم...4 تا دختر...5 تا پسر... اولین سوال رو قرار شد من بپرسم...گفتم کسی هست ک ازش خوشتون بیاد؟!

بعد علی گفت والا من وقتی از پله ها میرم بالا از 4 نفر خوشم میاد، وقتی میام پایین از 5 نفر بدم میاد..کلی خندیدیم..

علی از اوناس ک وقتی 1 ساعت باهاش حرف میزنی کل مشکلات و درد ها و بدبختیاتو فراموش میکنی...تنها کسیه با کسی رو در وایسی نداره ولی خیلی هم مودبه...

بعد نوبت رسید به سوال بعدی... همه داشتن فک میکردن ک چی بپرسیم از علی...

چون حتی سوال پرسیدن از علی هم هنر میخواد...جوری جواب میده و میپیچونه ک ندونی از کجا خوردی...خلاصه بازم گفتم من میپرسم... گفتم بزرگترین آرزوتون چیه؟!

یه لحظه کلاس ساکت شد..بعد علی آروم گفت داداشم برگرده... و ادامه حرفشو خورد...بعد گف نه اون نیس..بعد حمید آروم گف چرا ،همونه...و دوباره علی جواب داد.نه...اون نیس..

اولین چیزی ک به ذهنم رسید این بود ک احتمالا داداشش رفته یه جای دور و کار میکنه و ...

کسی چیزی نمیگف...فک میکردم علی داره ب بزرگترین آرزوش فکر میکنه ک بفهمه چی میخواد واقعا تا بتونه یه جوابی ب ما بده..بعد یه لحظه علی پا شد رفت بیرون...داشت گریه میکرد...خیلی جا خورده بودم...ینی همه مون تعجب کرده بودیم...اصلا گریه کردن ب علی نمیومد...به اون پسرِ شیطون و شاد و شوخ..نه... گریه تو این چارچوبی ک از علی تو ذهنم ساخته بودم جایی نداشت..

بعد دوستاش رفتن دنبالش..از سبحان پرسیدم چی شده؟ گفت داداشش مریضه..خیـــــلی ناراحت شدم.. از اینکه این سوالو پرسیدم. از اینکه باعث شدم علی ب این حال و روز بیوفته..

چون میدونستم...یه مرد هیچ وقت جلوی بقیه گریه نمیکنه...مگر اینکه حال روحیش خیلی بد باشه..خیلی...

اون روز علی برگشت کلاس...و هیچ کس به روش نیاورد ک چیزی شده..علی گریه کرده...خودِ علی هم همینطور...بازم نشست رو صندلی استاد و با خنده گف خب بپرسین..بچه ها یه سوال پرسیدن و بازم گف بپرسین...و بازم خندید...

من اما بقیه زمانی ک اونجا بودم رو نفهمیدم چه جوری گذشت...همش حواسم پیش علی بود..پیش گریه کردنش..

چند روز بعد در مورد مریضی داداشش از سبحان پرسیدم..گفت یه داداش بزرگتر داره معلوله..معلول ذهنی و جسمی..براهمون سپردنش ب بهزیستی...بقیه حرفاشو نمیشنیدم...اینکه مامان و باباش فامیل بودن و به علت وصلتشون الان وضع داداش علی شده این...میگفت خیلی بی تابی میکنن برا داداشش...دلشون خیلی تنگ میشه...

و بدتر اینکه یه داداش کوچیکتر هم داره...اونم وضعش اینجوریه...

چند روزه ک بقیه حرفا رو نمیشنوم...همش حواسم پیش علیِ...میخنده..ولی من میبینم...میدونم..پشت همه خنده هاش درده...یه درد خیلی بزرگ...




الی . ۹۵-۱۲-۱۸ ۰ ۵۳

الی . ۹۵-۱۲-۱۸ ۰ ۵۳


موضوعات مختلفی برا نوشتن هس ولی میدونی..حسش نیس...میتونم در مورد حال و هوای این روزا بنویسم..یا در مورد علی و گریه کردنش..یا کارایی ک تو دانشگاه میکنیم..یا حتی در مورد پانتومیم بازی کردنمون..یا مهمونیِ چن روز پیش..

ولی میدونی...حسش نیس.. :/

باید پاشم اتاقمو جمع و جور کنم..همین..


الی . ۹۵-۱۲-۱۸ ۰ ۱۰۱

الی . ۹۵-۱۲-۱۸ ۰ ۱۰۱


نشد...راهی ک با هزار امید شروع کرده بودمو نمیتونم ادامه بدم...همش تنبلی..همش خستگی...همیشه میزنم زیر قول و قرارایی ک ب خودم دادم..

این من نیستم...دلم برا اون دختری ک ساعت 5 صبح بیدار میشد و درس میخوند تنگ شده...افتادم وسط یه گرداب و انگار اصلا حواسم نیست داره چه اتفاقی داره میوفته...زندگیمو همینجوری الکی ب باد دادم...تموم آیندمو...همه چیزایی ک میتونستم داشته باشم رو...

چرا حواست نیس چیکار داری میکنی با زندگی خودت؟ چرا حواست نیست...زمان داره میگذره...چیزی نمونده...و تو همچنان.....


الی . ۹۵-۱۲-۱۱ ۱ ۸۲

الی . ۹۵-۱۲-۱۱ ۱ ۸۲


یا مثلا چرا عاقل کند کاری ک باز آرد پشیمانی؟؟؟

هعی.......


الی . ۹۵-۱۲-۱۱ ۰ ۹۲

الی . ۹۵-۱۲-۱۱ ۰ ۹۲


با آدم نفهم نمیشه بحث کرد ، چون ب خودش قول داده ک ادامه بده به نفهم بودنش . خدایا خودت شفاشون بده :)


الی . ۹۵-۱۲-۱۱ ۰ ۹۹

الی . ۹۵-۱۲-۱۱ ۰ ۹۹


1. امشب خواستگاری میم دختر عممه..دو سال فاصله سنی داریم..اون بزرگتره..حس عجیبی دارم..حس اینکه انگار واقعا داریم بزرگ میشیم...میم میگه توام بیام..ولی مامان نمیذاره منم برم...

2. فردا بازم از 8 تا 6 کلاس دارم..تازه برا زبان کتاب هم نگرفتم..آخه من حقوق میخونم ولی استاد زبانِ عمومی برا دانشجویان شیمی رو انتخاب کردن ب عنوانِ کتاب...میخوام بزنم تو کله استاد :| میگه کد رو محدود کرده بودیم بقیه رشته ها نتونن انتخابش کنن..فقط برا دانشجوهای شیمی باشه...ولی حالا ک موفق نبودین دیگه خاک بر سرت با این کد دادنت...تقصیر من چیه ک باید اصطلاحات و لغات مربوط ب شیمی یاد بگیرم؟؟؟ :| یا اون دانشجوهای حسابداری و معماری و عمران چی؟؟؟ خب یه کتاب عمومی تر انتخاب میکردی بیشعور :|

کتاب نگرفتم و درس 3 واحدیه...تازه میخوام نمره خوبی بگیرم ک بعدا ک انصراف دادم این درسم معادل سازی بشه...ولی فردا نمیرم سر کلاسش...بیشعورِ احمق :|برم کتابخونه درس بخونم اصن :)

3. خیلی تنبلی میکنم و درس نمیخونم...وای بر من...نمیدونم چیکار کنم واقعا...واقعا.................... :(((

4. یه بودجه میخوام برم کتاب بخرم...مبتکران شیمی پیش..بعد همون کتاب جوجو مویز...لاک...

5. بازم اعصابم سر این اتفاقایی ک تو سینما افتاد خورد شد....دلم میخواد زار بزنم...


الی . ۹۵-۱۲-۰۸ ۰ ۶۴

الی . ۹۵-۱۲-۰۸ ۰ ۶۴


مامان من یه جوریه ک نمیذاره تنهایی برم جایی..حالا میخواد پارک بانوان باشه اونجا یا سینما باشه...در این مورد یه خورده ذهنیتش خرابه و بارها و بارها سر این موضوع من اعصاب خوردی کشیدم...پریروز با هر مصیبتی بود راضیش کردم ک ب بابا بگه بذاره برم با دوستام..اولش بابا گف نه...بعدش مامان راضیش کرد و گفتن باید داداشتم ببری :| داداشم کلاس هفتمه و قدش از من بلندتره...گفتم باشه...ته دلم نمیخواستم ببرمش چون میدونستم همیشه آبروریزی میکنه...ک اینجوری هم شد...اولش ک رفتیم کلِ راهو سوالای چرتو پرت پرسید ازم...بعد ده بار بهش گفتم اونجا گیج بازی درنیار...زیاد حرف نزن...بعد رسیدیم ب اون مجتمع تجاری ک طبقه آخرش سینما و شهربازی و اینجور چیزا قرار دارن...بعد یکم منتظر موندیم میم هم بیاد باهم بریم بالا...اومد و رفتیم..تا اینجا همه چی اوکی بود...بعد جلوی سینما یه چن تا مبل گذاشته بودن دوستای ماهم اونجا بودن..قرار بود بریم پیششون...رفتیم..بعد اولش داداشم اومد نشست بعد گف من میرم وایسم بیرون..رفت منم داشتم میدیدمش از دور...بعد برگشت دوباره نشست...بعد دوستم گف ک تو چرا حوصله نداری؟(خطاب ب داداشم) اونم چی برداشت چی گذاشت برگشت گفت بگم بگم؟ گفتم بگو :| گف مامانم اینا نمیذاشتن این بیاد، بعد ب شرطی گذاشتن بیاد ک منم باهاش باشم...وگرنه من نمیخواستم بیام :| منو میگی...از خجالت آب شدم...موندم چه جوری جمع کنم اوضاع رو...ک نتوستمم جمع کنم...

بعد سین هم اومده بود با دوستاش...قبلا گفته بودم سین مث داداشمه..نسبت فامیلیمون دوره ولی خونواده ها صمیمی ان..بعد ب داداشم گفتم برو بشین پیش اونا...اونقدر ادا و اطوار درآورد ک کارد میزدی خونم درنمیومد..باز پاشد رفت بیرون...هی میگه اه آبجی ااااه :|

بعد فیلم دیگه شرو میشد ما رفتیم تو و داداشم موند پیش سین تا با اونا بیاد تو..میخواستن پاپ کورن بگیرن...ما هم تازه نشسته بودیم و فیلمم تازه داشت پخش میشد ک اینا هم اومدن...سین جلو بود و داداشم پشت سرش میومد...آقای ب هم پشت سر داداشم و 2تا پاپ کورنم تو دستش بود..یه لحظه داداشم وایساد یا رف عقب نمیدونم...ک خورد ب آقای ب و یکی از پاپ کورنا پخش زمین شد...من از شدت خجالت قرمز شده بودم :/ کسی نمیدید چون تاریک بود...ولی خودم احساس میکردم صورتم داره میسوزه...گذشت و یکم بعد داداشم منو صدا زد ک میخوام برم بیرون حوصلم سر رفته :| گفتم بشین و گرنه همچین میزنمت ک...! لااله الله! نشست...یکم بعد بازم..

-آبجی

-آبجی

+هان چیه؟

-من تشنمه :|

پاشدم رفتم آب معدنی گرفتم واسش...

و تا اینجا چیزی از فیلم نفهمیدم :/ بعد ادامه فیلمو دیدیم ک واقعا تا 1 ساعتِ اولش ب شدت چرت بود...حالا مفصل مینویسم راجع بهش..آخرای فیلم گف من میرم بیرون بازم...گفتم پاشو برو دیگه اه...رفت و بعد سین رفت پیشش...ک بیا تو کم مونده تموم شه..اومدن..سین تا اومد بشینه داداشم کاپشنشو برداشت و بازم رفت :| خلاصه ریــــد تو اعصابم :| بالاخره فیلم تموم شد و نفیسه، خواهر دوستم ازمون عکس گرف...فقط یه دونه خودشم :| ک قیافه هممون شبیه عقب مونده ها افتاده :|

بعد رفتیم بیرون و پول بلیطِ رضا رو دادم ب سین...بعد ف و م و خواهرش و دخترعمه ش رفتن کافی شاپ اونجا...منم اگه تنها بودم میرفتم ولی با داداشم نمیشد رفت اصلا :| درنتیجه منو میم و داداشم رفتیم ک اونجا رو بگردیم یکم...کفشاش عالی بودن و البته گرون :| بعد یه جا دیدم کتابای خوبو میفروشه...رفتم دیدم عه کتابای جوجو مویزم هست...یکیشو پرسیدم...یک بعلاوه یک...38 تومن...و برگشتم بیرون..

بعد بازم یکم گشتیم و دوتا لاک گرفتم...دوتا هم میم گرفت...عکسشو بعدا اضافه خواهم کرد...

یه چیزی هم الان یادم افتاد ک جلوی کافی شاپ داداشم پیش میم برگشت گف قول داده بودی برام شیرموز بخری کو پس؟؟ :|

گفتم باشه بیا واست فلافل میگیرم :/ فلافل رو هم تو راه برگشت گرفتیم و اومدیم خونه....

و اینگونه یه بار دیگه کلی خجالت زده شدم پیش دوستام ... :((((

دیگه عمرا برم بیرون...عمرا.....ترجیح میدم بمونم تو خونه بپوکم :/

+راستی راستی داره بهار میاد...22 روز تا اومدنش...+شاید دوشنبه بازم برم اونجا...ولی این بار تنهایی یا با میم...اصن نتونستم درست حسابی بگردم ببینم چه خبره :/

همینا :)

+عکس لاک هام اضافه شد. :)


الی . ۹۵-۱۲-۰۸ ۰ ۵۴

الی . ۹۵-۱۲-۰۸ ۰ ۵۴


فرداااا با دوستام میرم سینما :))))

فیلمش خیلی ام خوب نیس فک کنم.. "خوب ،بد ،جلففففف" !! فردا شب احتمالا اون قسمت روی پرده ی سفید به روز میشه..

خلاصه ک هیجان زده م یکم :)

+البته الان دیدم تو ویکی پدیا زده دیپلم افتخار بهترین فیلم از نگاه تماشاگران رو داره این فیلم..تو جشنواره فیلم فجر همین امسال..ایشالا ک خوب باشه :)


الی . ۹۵-۱۲-۰۶ ۰ ۴۴

الی . ۹۵-۱۲-۰۶ ۰ ۴۴


چرا هر دفه ک ب آدما فرصت میدم و بهشون اعتماد میکنم ، بدتر از دفه قبل گند میزنن ب رابطه ای ک باهم داریم؟!

ینی انقد سخته رو راست بودن؟ یا تلاش برای درک کردن؟ شایدم واقعا اشکال از منه...باید با بضیا مث خودشون باشی...چیزی ک من بلد نیستم.. :/

یه بار تو وبلاگ نفس نقره ای خوندم فک کنم..یه متنی بود در مورد آدم های درک کننده..اونقدر بقیه رو درک میکنیم و خودمونو میذاریم جای اونا ک خودمونو یادمون میره...خسته شدم به والله...از اینکه هیچ وقت نسبت ب بقیه دورو نبودم و این روزا خیلی دورویی میبینم..ازینکه من مث اونا کینه ای نیستم و واقعا زود یادم میره همه چی..اونا هم ب همین کار تظاهر میکنن..ولی میدونی ، فقط در حد تظاهر باقی میمونه...

من زود صمیمی میشم..حرف دلمو میزنم..ولی کسی با من اینجوری نیس...اینکه اگه عیبی دارم با زبون مناسبی بهم بگه...یا راهو بهم نشون بده...اصن اگه اینکارام نکرد حداقل دیگه راهو سد نکنه برا من..

+الان ب حدی اعصابم خورده ک دوس دارم میم رو خفه کنم بخاطر دو رو بودن بیش از حدش..بخاطر رفتارای مسخره ش...و البته دوس دارم خودمم خفه کنم...بخاطر اینکه چرا هنوزم دارم با همچین فردی ب دوستیم ادامه میدم......


الی . ۹۵-۱۲-۰۶ ۰ ۴۱

الی . ۹۵-۱۲-۰۶ ۰ ۴۱


1. ب قدری اینجا خلوته ک احساس میکنم دارم با خودم حرف میزنم فقط :| یا شایدم با در و دیوار :)

2. فردا تولد پسرداییمه..سین! یه پسرِ بی ادبِ بیشعور :| تازه باباش دکتره و مامانشم فرهنگی :| ولی بچه شون شده این!خدا ب ماها ک ننه بابامون سوادِ چندانی ندارن رحم کرده :دی

3. تو گروه کلاسیمون میگم برا یه پسرِ 16 ساله چی بخریم بهتره؟! آقای ب میگه من یه مار دارم تو الکله ، خواستین اونو بدم ببرین! امانت خودشم !! میگم اون موقع خودِ من نباس برم تولد :|

4. یادم باشه اگه یه روز خواستم برا میم کادوی تولد بگیرم یه کاکتوس و یه کتاب بخرم :) پیشنهادی دارین برا کتاب؟ مثلا دالِ دوست داشتن خوبه؟؟

5. فردا قراره زودتر از مامانم اینا برم خونه دایی..چون کلاسم 6 تموم میشه و سرویس دانشگاه هم دقیقا سرِ کوچه ی دایی اینا پیاده میکنه مسافرا رو...مامان گف تو برو اونجا ما هم 8 اینا میایم.. خدایا زن اییم با چرتو پرتاش دهنمو سرویس نکنه پلیز :/ خواااهش میکنممم :))

6. الان دلم به شدت یار میخواد..جوری ک بیام اینجا هشتگ بزنم در امتداد بودنت..هعی :/ یا بگم تو مرا جانی و جهانی :) یا مثلا سایه ات کم نشود از سرمان حضرتِ یار :)) هعی هعی واقعا..

7. این یاری ک تو مورد قبل گفتم ازون یارای الکی منظورم نیس ک از راه نرسیده بشه عچغم و اینا..نه..خیلی ویژگی ها هس ک میخوام داشته باشه..و قطعا این ویژگیا چیزی فراتر از ماشین و خونه ی خوبه :/ چیزی ک ب این راحتیا نشه تشخیصش داد..مثلا شعور و درک و فرهنگش ک خیلی دوس دارم بالا باشه...

+وسطِ نوشتن مورد هفت رفتم با میم حرف زدم تو تلگرام...دیگه حسش نیس بقیه موردا رو بنویسم...فعلا همینا :)


الی . ۹۵-۱۲-۰۱ ۳ ۵۸

الی . ۹۵-۱۲-۰۱ ۳ ۵۸


به قولِ بهار ، کنکورمو بدم خیلیا رو زخمی میکنم :|  :دی !


الی . ۹۵-۱۲-۰۱ ۰ ۴۳

الی . ۹۵-۱۲-۰۱ ۰ ۴۳


بریم سرِ درس و مشقمون؟؟ بریم؟!

حالا همچین میگم درس و مشق انگار دانش آموزِ سوم ابتدایی ام!

اگه الان استادمون بود و این نوشته ها رو میدید میگف "بزرگوار ارزش خودتونو پایین نیارید..حقوق خیلی با ارزشه...قدر خودتونو بدونید ک این رشته رو میخونید" دیگه نمیدونه من میخوام انصراف بدم این ترم :|

ولی خوب شد ک اومدم اینجا...جایی ک انتظارشو نداشتم هیچ وقت ولی هیچ وقت..

اگه یه روزی بتونم یه رشته دیگه هم بخونم ب جز اون چیزی ک میخوام قبول شم ، اگه اون رشته عکاسی نباشه پس قطعا حقوقه :)

حقوق پزشکی هم گزینه بدی نیست حالا :))

بریم دیگه :)


الی . ۹۵-۱۲-۰۱ ۲ ۴۰

الی . ۹۵-۱۲-۰۱ ۲ ۴۰


- به قول عزیزی بلاگر بودن به معنی نویسنده بودن نیست. اینجا فقط جاییه که به دور از تمام حاشیه های زندگیم میام و به آغوشش پناهنده میشم. فراتر نبینیدش.

- پست های رمز دار واقعا خصوصی هستند و رمزشان به هیچکس تعلق نمیگیرد.

- اگر یک روز از نوشته هام فهمیدید که من رو توی دنیای واقعی میشناسید، یا کاملا اتفاقی اینجا رو پیدا کردید، مدیونید اگر به من نگید، مدیون!

- فعلا مُحَصِّلیم (حقوق خوان) و در اوایلِ دهه ی سومِ زندگی

++ بلندی از آن یافت کو پست شد در نیستی کوفت تا هست شد
- آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها : yon.ir/A81W