تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
این قصه سرِ دراز دارد...


۱۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

1. مامان خونه نیست و طبق معمول من هوسِ بستنی کردم :| با هزار جور منت کشی داداشمو راضی میکنم که بره بستنی بخره. حقیقتا دلم واسه بستنی های حمید تنگ شده. حیف ک خیلی دوره.. هرجور شده راضیش میکنم و دوتا بستنیِ گردالیِ پسته ای میگیره و سرش کلاه میذارم و بستنی شو میگیرم :| دوتاشم خودم میخورم :دی خباثت میباره ازم :/ ولی اگه 10 تا دیگه هم باشه میتونم بخورم :)) یه دونه خوراکی محبوب ک بیشتر نداریم والا :)

2. حدود دو ساعت پیش هوا خیلی خوب بود الانم بدک نیست. براهمون 2 ساعت پیش رفتم حیاط و از در و دیوار و گل و درخت عکس گرفتم :) شوآف کنم واستون؟

.

یکی دیگه هم هست ک این بهتر از اینیه ک دارین میبینینش ولی دوتاشم نمیذارم چون اصلا جور درنمیاد :/ میتونید اینجا ببینیدش.

3. خوشحالم ک دیگه دخترخالم نمیاد خونمون ک واسش ریاضی تیزهوشان یاد بدم :)) نمیدونستم چه جوری بگم ک دیگه نیاد! خودش ولی بدون اطلاع قبلی یهو نیومد! امیدوارم همین روند رو ادامه بده :دی

4. به شدت خسته م. ولی نه جسمی. یه جورایی خیلی وقته دارم علایم افسردگی رو میبینم و کار خاصی نمیکنم. ینی نمیدونم ک دقیقا باید چیکار کنم..

5. الان ک 3 سال از اتمام دوران مدرسه میگذره، دارم به حرف معلمام پی میبرم. حق با اونا بود و من گوش نکردم.. الان هم تو دانشگاه حق با استادمه و من بازم گوش نمیدم. نه اینکه نخوام. ولی از پسش برنمیام و این وضعیت منو گوشه گیرتر و ناامیدتر میکنه..

میدونم روزِ خوبی درکار نیست. یه روزِ خوب هیچ وقت نمیاد.. باید "من" بسازمش. ولی..بگذریم.

6. باورت میشه به رفتن از این خونه فک کردم؟ از اینجایی ک این همه دوسش دارم. بهش وابسته م. خلوته. آرومه. ولی مثل همه چیز برام تکراری شده. حتی فکرِ رفتن هم اذیتم میکنه..

8. دلم یه دوستِ واقعی میخواد. نه اینکه نداشته باشم اصلا، نه. ولی دارن کم رنگ میشن و من متنفرم از کمرنگ شدن ها. بی رنگ شدن بهتر از کم رنگ شدنه حتی!..

9. بیا قبول کنیم ک یا باید پا شم و ترمز بریده ادامه بدم و بتونم یا..یا... این زندگی کوفتی رو بپذیرم و به همه چی بگم بای بای!

10. میدونی مشکل اینجاس ک همه میخوان! بدون استثنا همه! کیه ک از بهترینا بدش بیاد.. ولی فقط عده معدودی دووم میارن!

11. گفتم ک خسته شدم از دست خودم؟ یا برای بار هزارم بگم؟

12. مورد 12 ام ک سهله، اگه مود 112 ام رو هم بنویسم بازم احساس میکنم چیزی از تشویش درونم کم نمیشه.

13. به مرحله ای رسیدم ک هیچی حالمو خوب نمیکنه و واقعا نمیدونم چی میخوام..

همینا........


الی . ۹۶-۱-۳۰ ۰ ۶۰

الی . ۹۶-۱-۳۰ ۰ ۶۰


چرا مامانم نمیذاره جلوی موهامو چتری بزنم خدایااا؟؟ -_-

نامبرده هیچ وقت اختیار موهای خودش را نداشت =/


الی . ۹۶-۱-۳۰ ۱ ۵۵

الی . ۹۶-۱-۳۰ ۱ ۵۵


در حالی که پرستار مشغول تزریق بود. ورونیکا دوباره پرسید : "چقدر وقت دارم؟"
"بیست و چهار ساعت, شاید کم تر"
ورونیکا سرش را پایین انداخت و لبش را گزید. اما توانست بر خودش غلبه کند.
" میخواهم دو خواهش بکنم. اول ,دارویی به من بدهید تزریقی یا هر طور دیگر تا بتوانم بیدار بمانم واز هر لحظه باقی مانده زندگی ام لذت ببرم. من خیلی خسته ام اما نمیخواهم بخوابم. کارهای زیادی دارم کارهایی که همیشه در روزهایی که فکر میکردم زندگی تا ابد ادامه دارد به آینده موکول کرده ام. کارهایی که وقتی به این فکر افتادم که زندگی ارزش زیستن ندارد, علاقه را به آنها از دست دادم. "
"و خواهش دوم چیست؟"
می خواهم اینجا را ترک کنم تا خارج از اینجا بمیرم.میخواهم قلعه لیوبلینا را ببینم. همیشه همان جا بوده و من هیچوقت کنجکاو نبوده ام که بروم و از نزدیک ببینمش. میخواهم با زنی که در زمستان شاه بلوط و در تابستان گل می فروشد, صحبت کنم.بار ها از کنار هم رد شده ایم, و هیچ وقت از او نپرسیده ام حالش چطور است.و میخواهم بدون بالاپوش بیرون بروم و در برف قدم بزنم میخواهم بفهمم سرمای بیش از حد یعنی چه؟!! من که همیشه گرم میپوشیدم, همیشه انقدر از سرما خوردگی می ترسیدم.
خلاصه دکتر،میخواهم باران را روی صورتم احساس کنم,به هر مردی که خوشم می آید لبخند بزنم,تمام قهوه هایی را که ممکن است مردها برایم بخرند بپذیرم.
می خواهم مادرم را ببوسم بگویم دوستش دارم در دامنش گریه کنم بدون اینکه از نشان دادن احساسم خجالت بکشم.احساسات من همیشه بوده اند,فقط پنهان شان می کردم.

 پائولو کوئلیو
 


الی . ۹۶-۱-۳۰ ۱ ۴۳

الی . ۹۶-۱-۳۰ ۱ ۴۳



درست آن نقطه از زندگی
که رنگش خیلی به سیاهی میرود
به همان نقطه که رسیدید
حس کردید که دیگر باید رها کنید
باید بیخیال هر آنچه که هست و نیست شوید
سیاهترین نقطه
نوید روشنی است
رها نکنید
قوی باشید
چون شما در یک قدمی روزهای خوب هستید
شیرینی این روزها نصیب کسانی میشود
که از پس هر هفت خان رستم بر آمدند
نه آنان که شش خان را رد کردند
خان هفتم را سلاح انداختند
 و تسلیم شدند
هیچ وقت بیخیال رویاهایتان نشوید

سیما امیرخانی
.


الی . ۹۶-۱-۳۰ ۰ ۳۴

الی . ۹۶-۱-۳۰ ۰ ۳۴


من همین الان دیدمش. نه فک کنم تو وبِ مستر مرادی دیده بودم. ولی درواقع الان فهمیدم قضیه چیه :|

براهمون عکسا رو تازه فرستادم. کلی عکس دارم ک با ذوقِ فراوان گرفتم ولی از بس دیدمشون از چِشَم افتادن. این شد ک 3 تا از اونایی ک دوسشون داشتم و دمِ دستم بودن رو فرستادم. جایزه ش خیلی باحاله. امیدی ب برد نداریم و بخاطرِ دلِ خودمونه :))

عکسا هم این و این و این .
وبلاگ دکترمیم : محل برگزاری مسابقه!

و توضیحِ مختصر عکس ها ک بعدا یادم افتاد اضافه کنم!

+
یکیش ک بچه های کاکتوسمه ک خیلی کوچولو و تو دل برو ان :دی عکسو اوایل فروردین گرفتم.
اون کفش دوزک روی کفش هم مربوط به سیزده بدره و شکار لحظه ها مثلا :)
اون کوچولوی خوردنی هم دخترداییمه بازم سیزده بدر گرفته شده عکس :)

الی . ۹۶-۱-۲۶ ۰ ۵۰

الی . ۹۶-۱-۲۶ ۰ ۵۰


میدونی تقریبا 2 ساله ک وقتی میخواستم شمعا رو فوت کنم اون چیزی ک میخواستم اول از همه چی میومد جلوی چشام و بی درنگ همونو آرزو میکردم..آروزی سال تحویل، آرزوی تولد، آرزوی موقع دیدنِ ستاره ای ک تو آسمون سر میخورد.. همه جا.. همیشه.. الان ک یک سالِ دیگه گذشته، از خواستنش دست نکشیدم فقط دیگه تو هر موقعیتی آرزوش نمیکنم.. بلکه به خودم قول دادم واسش تلاش کنم.. همین و بس :) بگذریم..

میخواستم واست بگم فردا موقع فوت کردن شمع قراره چی بخوام ازش.. زیاد آدم معتقدی نیستم.. ولی آرزوی امسالم زیارته.. نمیدونی چقدر دلم میخواد..چقدرررر...... همینو میخوام خدا جان.. همینجا دارم میگم بت..بقیه شم ک دست توئه و تمام.. :))

________________________________________________________________________________________

الان ک میخوام 20 سالگیمو تحویل بدم تازه دارم میفهمم 20 سالگی زیاد هم چیز عجیبی نیست! مثلا 4، 5 سال پیش وقتی یه آدمِ 20 ساله میدیدم با خودم میگفتم قاعدتا یه شخص 20 ساله باید خیلی چیزا بلد باشه.. بهتر بگم ب نظرم میومد ک یه شخص 20 ساله باید عاقل باشه و خودمونی تر بخوام بگم باید مث آدم بزرگا رفتار کنه.. الان میبینم من هیچ شباهتی ب آدم بزرگا ندارم ک هیچ، بلکه همون بچه ی دیروزم فقط تو ابعادِ بزرگتر! تو همین سن و همین زمان هم، دقیقا همین طرز فکر رو نسبت ب 30 ساله ها دارم! :دی

ولی میدونم ک من 50 سالمم بشه درواقع هیچ وقت بزرگ نمیشم :))

همین الیِ دیوونه باقی خواهم موند!

احتمالا ساعت ک 2، 3 دقیقه از 00:00 بگذره و من رسما 20 سالگیمو تحویل بدم، میم پی ام خواهد داد..به رسمِ هرسال.. میم صمیمی ترین دوست منه.. مثل خواهرِ نداشته :) بعدش هم اون یکی دوستِ صمیمیم.. و بعدترش هم بقیه..

ولی بدون شک بهترین ارمغان 20 سالگی برای من،شناختن دوستای جدیده.. دوستایی ک اینجا باهاشون آشنا شدم و واقعی تر از واقعی ان! مرسی ک هستین :)

همین..


الی . ۹۶-۱-۲۵ ۰ ۳۶

الی . ۹۶-۱-۲۵ ۰ ۳۶


دلم میخواد بگم بریم ک شروع کنیم یه روز عالی رو! ولی از دیروز تا 14 اردیبهشت، دختر خالم قراره هر روز بیاد خونه ما! ک من بهش ریاضی تیزهوشان یاد بدم.. چون ب جز مامان و دایی کسی نمیدونه من قراره کنکور بدم درنتیجه موندم تو رودروایسی و ب خاله گفتم باشه بیاد..الان ب شدت پشیمونم :// این همه درس دارم..دانشگاه میرم..درسای اونجا رو هم میخونم..هر هفته حداقل 4 بار مهمون میاد خونمون..اینم شد قوز بالا قوز..تنبلی کردنای خودمم ک اصلا نگم واستون -_- ولی ب هر حال من باید بتونم..هر جور ک شده :))

.

چایی رو بخوریم و بریم شروع کنیم یه روز پر انرژی و بدون نت رو! :دی


الی . ۹۶-۱-۲۴ ۰ ۳۸

الی . ۹۶-۱-۲۴ ۰ ۳۸


شاید الان همه چی 4 بر صفر به نفع اوناست ولی قول میدم جبران کنم و 6 تا بزنم :) وقتی همه میگن ناممکنه قول میدم من ممکنش کنم. آخرین شانسمه و قول میدم بهش برسم ^_^   "پ.ش.ب" جانم :))))


الی . ۹۶-۱-۲۴ ۰ ۳۲

الی . ۹۶-۱-۲۴ ۰ ۳۲


همین الان متوجه شدم امروز 100 امین روزیه ک این وبلاگ رو ساختم.. 100 روز!

حس خوبیه داشتنِ جایی ک بتونی راحت حرفاتو بزنی بدونِ اینکه هدف خاصی از نوشتن داشته باشی..و شاید آرامش بزرگترین موهبتیه ک از خالی کردن حرفات روی این کیبورد گیرت میاد :)

دیدین مثلا به مناسبت اِن اُمین روز یه کارایی میکنن؟ ولی خب من هرچی فک کردم کار خاصی ب ذهنم نرسید :/ ولی میتونم یه پیمانه شعر مهمون کنم شما رو :)

.
نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من..

+کاغذی های حیاطمونن :)


الی . ۹۶-۱-۲۳ ۱ ۳۶

الی . ۹۶-۱-۲۳ ۱ ۳۶


پریروز با بچه ها قرار شد بریم بیرون و دانشگاه رو ول کردیم و رفتیم بستنی خوردیم. اولش قرار بود بریم یه کافه ای ک تقریبا فاصله ش با دانشگاه کمتر از بقیه جاهاس. ولی از اونجایی ک میم یه خورده دوس نداره پول خرج کنه گفت نهههه اونجا گرونه :دی و نرفتیم. عوضش اون همه راه کوبیدیم رفتیم بستنی حمید! بستنی حمید یه مغازه کوچولو و تو دل برو عه ولی خیلی دورتر از اون کافه ی قبلیه. عوضش هم قیمتش مناسبه هم بستنیاش خیلی خوشمزه س :) خلاصه ک بعد از فرسخ ها پیاده روی رسیدیم به حمید! و سفارش دادیم و زدیم ب بدن :) انصافا خیلی خوشمزه بود..جاتون خالی اصن :)

و اما عکسش :


هنوز یاد نگرفتم ک عکسا رو جوری بذارم ک اندازه ش یه خورده کوچیکتر و بهتر باشه :/ بگذریم.. بعد با حمید خدافظی کردیم و رفتیم میم برا سین کادوی روز مرد بگیره :) انصافا الان رابطه داشتن خیلی گرون تموم میشه :دی هم از نظر روحی و درگیری ذهنی و هم مالی! اینجاست ک میفرماد سینگل باش و  پادشاهی کن :دی رفتیم یه گل فروشی و میم یه گلِ رزِ قرمز خرید و ما همچنان مشغول عکاسی بودیم :) این شما و این گل ها :   (لازمه بگم ک عطرشون مستمون کرد..)

دیروز هم ک روز پدر بود . شام مهمون خونه پدربزرگم بودیم. بد نبود و خوش گذشت :) از رفتار زننده ی بعضی ها چشم پوشی مینماییم و میگوییم اصلا به کلیه ی چپ و راستمان ک رفتارتان بد است :دی

+ حس خوبیه وقتی یه هفته رعایت میکنی و حواست هست چی میخوری، بعد یهو دخترعمه برمیگرده میگه لاغر شدی :)) واااااهااااااای :دی

+ دیروز یه اتفاقی افتاد و یهو همه چی جوری رقم خورد ک دیدم افتادم وسط یه دعوا ک هیچ ربطی ب من نداشت و حتی روحمم از اون حرفایی ک رد و بدل شد خبر نداشت.. خیلی سختم بود ک حفظ ظاهر کنم و نزنم تو دهن طرف :/ البته به صورت مجازی و توی تلگرام :دی این شد ک مثل یه دختر عاقل با کمال احترام حرفمو زدم و تا حدودی حل شد.. خدایا حواست هست میدونم :))

فعلا همینا..


الی . ۹۶-۱-۲۳ ۰ ۴۶

الی . ۹۶-۱-۲۳ ۰ ۴۶


میدونی، در واقع حالم خوبه این روزا.. فقط ..! نمیدونم از کجا شرو کنم به نوشتن.. از اینکه هدف دارم.. انگیزه هم دارم ولی بازم تنبلی میکنم؟ یا مثلا از اینجا ک دختر عمه برا عملِ پاش رفته تهران و الان زنگ زدیم و از درد کلی پشت تلفن گریه کرد؟ از همینجا خوبه؟ یا مثلا به زندایی میگم سانای رو بیار دانشگاه دوستام خیلی دوس دارن ببیننش. بعد یه خورده حرف میزنیم و میگه به دوستات بگو باهم بریم پارک بانوان! میگم اولا ک پسرا هم میخوان ببیننش ثانیا 15 نفرو بکشونم پارک بانوان؟ دانشگاه اومدنت ک راحت تره.. بعد بازم حرف میزنیم و میگه آره با پسرا میخندی و خوش میگذرونی و ..! داییت میگه اصن نمیخواد بچه رو بیاریم دانشگاه! در حالی ک زنداییم فقط 5 سال از من بزرگتره و خوب میدونه ک من به هیچ پسری به چشم لولو خورخوره(؟) نگاه نمیکنم! و حرف زدنم در چارچوب احترام و با حفظ حریم هاست! میگه دارم شوخی میکنم ولی من هرچی میگم بازم ادامه میده :/

میدونی خسته تر از این حرفام ک عقایدمو برا بقیه توضیح بدم.. ولی این طرزِ فکر اذیتم میکنه.. چون تو اون 5 ، 6 باری ک باهم پانتومیم بازی کردیم هیچ وقت کسی کاری نکرده ک ناراحت شیم.. هیچ کس رفتار زننده ای نداشته.. بعد ها چه جوری میخوایم همکار شیم؟ همش بگو بخند راه نمیندازیم ولی دلیلی نداره عینِ چی سرمو بندازم زمین و سلام هم ندم.. اصلا چرا باید بخاطر کارام برا عالم و آدم جوابگو باشم؟ :|

یه چیزایی هست ک اذیتم میکنه و میدونم کسی رغبتی به شنیدنشون نداره.. و من هی مینویسم و بعد پاکشون میکنم. توام ندونی خودم ک خوب میدونم چند بار نوشتم و پاک کردم..

داشتم میگفتم حالم خوبه ولی.. یه چیزی اون تهِ ته دلم خوب نیست. یه چیزی او ته سر ناسازگاری گذاشته و جا رو برا بقیه چیزا تنگ کرده..مثل حسی ک موقع پوشیدنِ لباسِ نو داری و یهو سنجاقش فرو میره تو بدنت.. وسطِ اون ذوق یهو کامتو تلخ میکنه..

شایدم همه چی از اونجایی شروع شد که همه چیو فرستادم اون ته و سعی کردم وانمود کنم واقعا خوبم..نمیدونم..بگذریم :)

+آره سرشارم از حس رسیدن و خواستن..ولی احساس میکنم نمیرسم :)

+میگه خودتو با بقیه مقایسه نکن. در این صورت فقط به خودت بی احترامی کردی.. دستِ خودم نیس. نمیدونی واقعا نمیدونی ..


الی . ۹۶-۱-۱۹ ۱ ۴۲

الی . ۹۶-۱-۱۹ ۱ ۴۲


بدون توجه به همه ی کارایی ک انجام ندادم، به همه تلاشایی ک نکردم، به همه کوتاهی هایی ک بهشون بی توجه بودم، به همه وظایفی ک فقط پشت گوش انداختم، بدون توجه به همه چی، راهمو از نو شروع میکنم. همه چی از اول. یه پاک کن برمیدارمو همه ی گذشته رو پاک میکنم. حتی شده برای مدت کوتاهی. چون میدونم واقعا نمیشه پاکش کرد. فقط تا رسیدن به اهدافم بهتره جلوی چشمم نباشن.

پر از حسِ خواستنم..حسِ رسیدن.. :))

خدایا تو خودت کمکم کن. یا تو این سه ماه میشه و 12 تا ناقابل تقدیم میکنم به طبیعت و اون چیزی ک میخوام رو از دنیات میگیرم یا دیگه هیچ وقت نمیشه و میبوسم و میذارمش کنار.. من فقط یه راه دارم. یا میشه و یا میشه :)))

+ در راستای هدفِ چهارمم تو این سال ک یکی دوتا پستِ قبل درموردش نوشتم، ترازو خریدیم! در راستای همین هدف عینِ چی میخوردم همش! :|| ولی تصمیم گرفتم و اپِ کرفس رو دوباره نصب کردم و مصمم برا رسیدن به هدفم تلاش میکنم.

+ امروز تولدِ یه کسیه ک فقط یه سال ازم بزرگتره ولی تو خیلی از زمینه ها برام الگو بوده. کسی ک حتی نمیدونه من کی ام! حتی اسممو تا حالا نشنیده.. ولی همیشه برام عزیز بوده..مهسا جان تولدت مبارک :)

و البته فقط ده روز تا تولد خودم باقی مونده :)

+ امروز 16 فروردین دقیقا سه ماه مونده!دقیقا 3 ! چه خوبه ک سه ماه بعد همین موقع همین ساعت میتونم یه نفسِ راحت بکشم و یه لبخندِ پهن رو صورتم باشه و فرداش بتونم تا 11 بخوابم :دی

+ حال و هوای این روزام خوبه. هرچند از خودم راضی نیستم اصلا! ولی دارم سعیمو بیشتر میکنم.

+ چرا این همه عادت کردم به نت؟ :| مثلثِ عشق من شاملِ اینستا، تلگرام و وبلاگمه :|

ترک باید کرد گلِ من! :))

+ و احساس میکنم امسال هم سالِ خوبیه. اگه نباشه هم برا خوب بودنش هر کاری ک از دستم بیاد رو انجام میدم :)

+ دیروز استادِ جان گفت ک آیا کسی میخواد بره سر صندوق تو انتخابات شورای شهر؟ منم چون دوس داشتم یه خاطره ای از این برهه از دوران دانشجوییم داشته باشم دستمو بردم بالا و گفتم بعله! بعد میم گفت منم میام. بعد استادِ جان فرمودند ک 150 هزار تومن هم پول میدن مثل اینکه :)) اولین تجربه ی کسب درآمدِ دوران دانشجویی باید حس خوبی داشته باشه :) نه؟

+ و من باید خیلی .. باشم ک بتونم برا پولی ک هنوز نرفته تو جیبم، برنامه ریزی کنم؟ :|  :دی


الی . ۹۶-۱-۱۶ ۰ ۳۴

الی . ۹۶-۱-۱۶ ۰ ۳۴


آرامش

آرامش

آرامش..

زیارت امام رضا..

تلاش و نتیجه گرفتن..

سلامتی..

حال دل خوب..

خدا کسی رو شرمنده خونوادش نکنه..

خدا مریضی و بی پولی رو یه جا ب کسی نده..

دوس داشتم خیلی بهتر بنویسم ولی مجال نشد..همینا رو میگم..

+تو رو آرزو نکردم

این ینی نهایت درد

خیلی چیزا هستن تو دنیا

ک نمیشه آرزو کرد..

+محتاجیم ب دعا..

پارسال شب آرزوها مصادف بود با تولدم..امسال..


الی . ۹۶-۱-۱۰ ۰ ۴۱

الی . ۹۶-۱-۱۰ ۰ ۴۱


.

روزی اگر سهم کسی بودی دعا کن

من کور باشم، کور باشم، کور باشم..

زهرا شعبانی

.


الی . ۹۶-۱-۰۹ ۰ ۴۵

الی . ۹۶-۱-۰۹ ۰ ۴۵


برا رسیدن به هدفم مصمم تر از قبل شدم.  چون هدف های بزرگ آسون به دست نمیان. باید واسش جنگید. با تمام توان :)

به قول پرواز اگه تو زمان باقی مونده نتونم بهترین خودم باشم پس اگه ده سال هم بهم بدن نمیتونم!

اینستامو دی اکتیو کردم. حداقل تا تولدم از این فضا دور باشم بهتره. میدونی حس رسیدن شاید حیلی لذت بخش باشه ولی تصورش لذت بخش تره. فوق العادس حتی :) نمیخوام غرق این تصور شم و مسیرو فراموش کنم. سرشارم از حس خواستن و رسیدن. هر چند باید برنامه خوابم منظم تر بشه. اراده م قوی تر بشه و مصمم تر بشم ولی بازم کم نمیارم !^_^

+ ب مامان میگم موهامو کوتاهتر از اینی ک هست میخوام. میگه دیوونه شدی -_- موهام تا زیر کمرم بود و طی یک عملیات انفجاری! زدیمش. تقریبا یه 20 سانتی کوتاه کردم دو ماه پیش. حالا میخوام کوتاهتر بشن :) برا خودمم تعجب آوره ک دیگه موهام واسم مهم نیستن !

+ میخوام با عیدی هام کلی چیز میز بخرم! ولی مشکل اینه ک فقط یه دونه چیز میز میتونم بخرم! :/

+ کسی میدونه شماره مسلسل و فرعی شناسنامه دقیقا کجای شناسنامه س؟ :|

+ فعلا همینا :)


الی . ۹۶-۱-۰۹ ۰ ۶۳

الی . ۹۶-۱-۰۹ ۰ ۶۳


۱ ۲

- به قول عزیزی بلاگر بودن به معنی نویسنده بودن نیست. اینجا فقط جاییه که به دور از تمام حاشیه های زندگیم میام و به آغوشش پناهنده میشم. فراتر نبینیدش.

- پست های رمز دار واقعا خصوصی هستند و رمزشان به هیچکس تعلق نمیگیرد.

- اگر یک روز از نوشته هام فهمیدید که من رو توی دنیای واقعی میشناسید، یا کاملا اتفاقی اینجا رو پیدا کردید، مدیونید اگر به من نگید، مدیون!

- فعلا مُحَصِّلیم (حقوق خوان) و در اوایلِ دهه ی سومِ زندگی

++ بلندی از آن یافت کو پست شد در نیستی کوفت تا هست شد
- آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها : yon.ir/A81W