تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
این قصه سرِ دراز دارد...


۲۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

میدونی همیشه باور قلبیم این بود که توی زندگی هیچ چیزی بی دلیل اتفاق نمیوفته. حتما حکمتی پشت هر اتفاق هست که ما بی خبریم. این طرز تفکر خیلی وقتا باعث شده راحت تر با مسائل کنار بیام. مصداق بارزش همین تابستون بود. اونقدر تو خونه موندم که حسِ یه کوآلای پیرِ چسبیده به تخت رو داشتم. ولی خوبیش این بود که کتابای بیشتری خوندم! نقاشی های بیشتری کشیدم و تونستم یه سری از عادتای بد رو بذارم کنار. این تابستون هر چی هم که نبود، به یاد موندنی بود ولی. ماه آخرش اونقدر خاطره نوشتم رو درخت تابستون که تا سالها با یادآوریشون خنده رو لبم خواهد اومد. کسایی که حتی فکرشم نمیکردم، اومدن تو زندگیم و موندگار شدن. عطرِ این تابستون دلنشینه واسم. عطری که مطمئنم به این زودیا از زندگیم پاک نمیشه. میدونی حسِ خوبی داره که آدم قد کشیدنِ خودشو ببینه. از کالبد خودش بره بیرون، بشینه یه گوشه و به خودش زل بزنه. بعد ببینه اون دختر لجباز و غرغرو تبدیل شده به کسی که سعی میکنه حالِ خوب بسازه واسه خودش و نذاره هر طوفانی آرامش دریای دلشو به هم بزنه. در عین حال هم بدونه که سونامی ها هم برا دریای دل ضروری ان، تا هر از گاهی به خودمون بیایم و زندگی اینقدر کسل کننده و تکراری نباشه. تو گذرِ این سالها که منتظر نشستیم برا اومدن بهترین تابستون و دست رو دست گذاشتیم و فقط رویا بافتیم واسه ترکوندنش، امسال فهمیدم همین کارای کوچیک قدم های بزرگی برا اومدن تابستون رویایی محسوب میشن. تابستونی که به جای لم دادن به تخت، دراز میکشم لب دریا و کتابمو میخونم! به هر حال که میشه. مطمئنم ینی :)) تو گیر و دار ذوق واسه اومدن نارنجیا و خدافظی با بخار پز شدنا، سال هم نصف شد. یه نگاه هم به اون اهدافی که اول سال نوشته بودم انداختم. وضعیت بازی من و زندگی دو_دو مساویه. ولی هنوزم امید دارم به شش-دو کردنش! ؛-)

ایام به کام..


الی . ۹۶-۶-۳۱ ۶ ۹۲

الی . ۹۶-۶-۳۱ ۶ ۹۲


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

الی . ۹۶-۶-۳۰ ۱۵

الی . ۹۶-۶-۳۰ ۱۵


روزی که از وبلاگ قبلیم فرار کردم و اومدم اینجا، تنها دلیلش این بود که نمیتونستم اونجا خودم باشم. اینجا نوشتن، تنهایی، بدون هیچ خواننده ای، خیلی کمک کرد خودم باشم. من از وبلاگ نویسی چیزی جز خالی کردنِ ذهنم نخواستم هیچ وقت. و اینجا تا حدودِ خیلی زیادی موفق شدم. از وقتی متوجه شدم دوست ندارم حجمِ زیادی از غم رو توی وبلاگای بقیه بخونم، منم کمتر نوشتم از مشکلاتم. چون هم نمیخواستم کام بقیه تلخ بشه هم اینکه غم ها و مشکلات ثبت نشن بهتره. اگه دیگه واقعا زورم به افکارم نمیرسید و باید خالی میشدن، رمز دار نوشتم. حالا بعد از حدودا نُه ماه که از ساختنِ اینجا میگذره دارم میبینم بعضی چیزا کپی میشن. چیزایی که من از ته دلم نوشتم و واقعا نمیدونم به چه دردِ بقیه میخورن احساساتی که مال منن. صاحب دارن! اینکه عکسا ذخیره بشن، متن ها کپی بشن ناراحتم میکنه. اگه به قصد انتشار به اسم خودتون باشه ناراحتم میکنه در واقع. اینجا گوشه ی دنج منه. نه نظر واسم مهمه نه دنبال کننده. من فقط برا خودم مینویسم و بعد از مدت ها حس خوبی دارم به نوشتن. به ثبت کردن. به درست کردن دفتر خاطرات مصورِ مجازی. با کپی کردن یا پرسیدن سوالای بی ربط خوشی های هم دیگه رو خراب نکنیم لطفا. منم قبلا این کارو کردم. پرسیدم اهل کجایی؟! ولی حقیقتا خیلی بی تجربه بودم تو این موارد. حالا بعد از گذشت یک و نیم سال از عمرِ وبلاگ نویسی من یاد گرفتم کاری به کسی نداشته باشم. اینجا تنها جائییه که قضاوتِ هیچ کس ولی هیچ کس واسم مهم نیست. من رو در رو نمیتونم قربون صدقه مامانم برم. میام اینجا همچین عاشقانه ازش مینویسم که فکر میکنید خبریه. مگه مهمه واسم؟! به نظر تک تکِ آدمایی که اینجا رو میخونن احترام قائلم. ولی فقط همین. بارها شده برداشت های متفاوتی از مطالب من بشه. مثل روزی که نخواستم با مامانم اینا برم بیرون و خیلیا فکر کردن من همیشه با مامانم اونجوری رفتار میکنم. ولی مهم نبوده واسم. حالا حرفم اینه که اگه اینجا رو میخونید بی منت بخونید. کپی نکنید. من واقعا واقعا واقعا هر کسی رو که دنبال میکنم میخونم، دلیلشم اینه که حتما یه چیزی رو توی اون وبلاگ دوست دارم. دلیل نمیشه شمام حتما به من سر بزنید. بی تعارف. حتی اگه دوست مجازی خوبی هستید واسم. راحت خوندنِ وبلاگمو ول کنید. ناراحتی نداره که! :)

ایام به کام..


الی . ۹۶-۶-۳۰ ۱۲ ۱۴۰

الی . ۹۶-۶-۳۰ ۱۲ ۱۴۰


ساعت ۱۲ عه و من تازه دارم صبونه میخورم. نه اینکه الان بیدار شده باشم، نه، ولی از وقتی قرار شد صبونه و ناهارم رو تنهایی بخورم و خبری از دورهمی غذا خوردن نیست، منم تا میتونم سعی میکنم نرم سراغش. ولی دیگه داشتم از گشنگی تلف میشدم :|

.

میدونم که دارم خودمو گول میزنم با شیک بازی درآوردن. میدونم هیچی جای نون و پنیری که همه باهم میخوردیم رو نمیگیره. ولی زندگیه دیگه. فعلا داره با گرفتنِ خوشی های کوچیک امتحانمون میکنه :)


الی . ۹۶-۶-۲۹ ۴۸

الی . ۹۶-۶-۲۹ ۴۸


خودش رفته مسافرت و من دارم براش نقاشی میکشم. همون چیزی رو که دوست داره! ؛)

.


الی . ۹۶-۶-۲۸ ۵۱

الی . ۹۶-۶-۲۸ ۵۱


+اومدم خونه خاله و دارم کتابِ "خندیدنِ بدونِ لهجه" رو میخونم. خاله خونه نیست و من و دختر خاله تنهاییم. داشتیم انیمیشن میدیدیم که خوابش برد. منم تی وی رو خاموش کردم و غرق شدم تو کتاب. قراره امشب رو پیششون باشم. دارم فکر میکنم که چرا این روزا اینقدر دلم درس خوندن میخواد و فرتی دلم واسه کتابام تنگ میشه!!

++میشه گفت تا صبح حرف زدیم و از رویاهای مشترکمون گفتیم. از اینکه قراره یه روز ون بگیریم و بریم دنبالِ اون چیزی که شبا با آرزوش میخوابیم. میگه یه روزی میاد که زیرِ سقفِ کهکشانی خوابت میبره نه سقفِ اتاقت! بهش میگم به درصدِ قابل اجرا بودنشم فکر کردی؟! میگه ترجیح میدم فکر نکنم فقط تلاش کنم واسه ساختنش! :))

+++نعمتِ بزرگیه داشتنِ کسی که تو رو "بلد" باشه. از یه مکالمه ی معمولی و روزمره بفهمه تو دلت چه خبره. نعمتِ بزرگیه گه بتونی واسش از اهدافت بگی، از زندگی ای که میخوای تغییرش بدی و اون ناامیدت نکنه. نگه بابا بالاخره هممون میمیریم دیگه! نعمتِ بزرگیه هواتو داشته باشه و گوش کنه به حرفات :))

++++درسته این پاییز و هواش خیلی دلگیره ولی برا من خیلی دلبره!! از ذوقِ اومدنش زدم اینجا رو نارنجی کردم! :)) دارم آماده میشم برا روزای سخت، ولی ته دلم یه حس خیلی شیرینی هست که میگه میشه. بالاخره که میشه.. :)

+++کاش میشد برا تولدش بریم تهران و بتونم ببینمش. کلی برنامه دارم برا این دیداااار..

++راستی نارنجی قشنگ تره یا سبز؟! قالبو میگم :)

+میخواستم یه پست بذارم در مورد ترم یک و اتفاقاتش و کلا تجربیات. ولی فکر نکنم چندان جالب باشه. حالا کسی خواست بدونه بگین هماهنگ کنیم با بچه ها، هممون تجربیاتمونو بنویسیم.


الی . ۹۶-۶-۲۶ ۱۴ ۹۹

الی . ۹۶-۶-۲۶ ۱۴ ۹۹


ینی اینستای من جوری شده که کم مونده فامیلا جمع شن تو پیج من پارتی بگیرن!! الان دیدم پسر عمه ی مامانم که ۵۰ و خورده ای سال سن داره، بهم ریکوئست داده!!! ینی کافیه یه بیت شعری چیزی بذارم که یه خورده به عشق و عاشقی بخوره، کلِ فامیل فکر میکنن که خبریه!

#هم_سن_و_سالهای_خود_را_فالو_کنیم_مرسی_اه! -_-


الی . ۹۶-۶-۲۵ ۱۵ ۱۲۰

الی . ۹۶-۶-۲۵ ۱۵ ۱۲۰


نتیجه کنکورشو دادن و با این حالِ خرابم کلی بهش انرژی دادم که نتیجه واقعا خوبه و ناراحت نباشه..

.

.

خودم الان یکیو میخوام که بیاد حرف بزنه باهام بگه بابا غمت نباشه.‌ همه چی درست میشه. ولی.. :)


الی . ۹۶-۶-۲۴ ۱۲ ۹۳

الی . ۹۶-۶-۲۴ ۱۲ ۹۳


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

الی . ۹۶-۶-۲۴ ۳۹

الی . ۹۶-۶-۲۴ ۳۹


به زور ما ۵ نفرو فرستادن جایی که حنابندونِ عروس بود. غرزنان سوارِ ماشین شدیم و رفتیم و دیدیم نه! ما هم دلمون میخواد پیشِ بقیه باشیم. این شد که شام رو دادن و دِ برو که رفتیم :دی زنگ زدیم یکی از پسر عمه ها اومد دنبالمون. سوارِ ماشین شدیم و مزخرف ترین آهنگ ممکن رو پلی کردیم. هو میکشیدیم و همراهِ آهنگ میخوندیم و دست میزدیم. اگه دیشب یه ماشین مشکی دیدین که ۵ تا دختر توش بودن و نیششون تا بناگوش باز بود و بلند بلند میخوندن "جیران آماندی جیران، یاریم یاماندی جیران" اون ماشین مالِ ما بود :-))) کاملا بی توجه بودم به اینکه مردم چی فکر میکنن!! بعدترش بازم کلی ماشین بود و ما اصرار کردیم تو رو خدا بذار ما با وانت بیایم! اصن جا نبود و کلی غذا پشتش بود. ولی سوار شدیم و دوباره شروع شد! این بار خودمون میخوندیم و دست میزدیم!! ترمز میکرد و خطرِ ریختن قیمه ها رو لباسا باعث میشد بیشتر بخندیم :-))

واقعا یکی از بهترین شبای عمرم بود و الان هم دراز کشیدم تو حیاطِ خونه ی عمه اینا و دارم ستاره ها رو میشمرم تا خوابم ببره. تو حیاطِ خونه ای که توش زندگی جاریه...

.


الی . ۹۶-۶-۲۳ ۱۴ ۱۱۸

الی . ۹۶-۶-۲۳ ۱۴ ۱۱۸


الان منتظر نشستم خیاطم لباسمو تحویل بده و اونقدر که ازم تعریف کرد حس میکنم رو ابرام! :دی هرچند شعور اینو دارم که بفهمم داره اغراق میکنه ولی نمیتونم بفهمم چرا داره این کارو میکنه! :| خلاصه که نکاتِ خوب رو پیدا کنین و به بقیه بگین. شاید این چیز خاصی نباشه به نظر خودتون، ولی روزِ اون فرد رو میسازین با این کارتون. خودشم حسااابی! :)))


الی . ۹۶-۶-۲۲ ۴۲

الی . ۹۶-۶-۲۲ ۴۲


وقتی به جای ماشینِ خودمون با وانت میاد دنبالمون و ما نُه نفری سوار میشیم و میخندیم و داد میزنیم و دنیا حقیقتا به کتفمونم نیست؛ وقتی پس فردا عروسیِ پسر عمه س و ما یازده و نیم تازه میریم خونه ی عمه که برقصیم و بخندیم و به دنیا، این برجِ زهرمار، بگیم دلت بسوزه بابا هر کاری میخوای بکن ما حالمون خوبه؛ وقتی دارم لباسم رو پرو میکنم و خیاطم میگه واقعا ماه شدی، خیلی بهت میاد؛ وقتی یکیو دارم که میگه هرچقدر بلدی بذار مهربونیت سرایت کنه به دلِ من؛ وقتی ته دلت قرصه به بودنشون؛ وقتی.. ؛ وقتی...

مگه آدم از دنیا چی میخواد، به جز این خوشی های کوچیک؟!


الی . ۹۶-۶-۲۱ ۶۴

الی . ۹۶-۶-۲۱ ۶۴


وبلاگِ عزیزم، الآن که دارم مینویسم بوی کته پیچیده توی خونه و من لحظه شماری میکنم برم دست پختِ خودمو بخورم. از حالِ این روزام که بخوام واست بگم چیزی نیست جز سرمستیِ وجودِ آدمای خوب تو زندگیم. آدمایی که واقعا باید بخاطرِ وجودشون خدا رو شکر کرد.. دیشب که حالم خوب نبود اومد گفت نمیدونم وقتی حالت بده چیکار میشه واست کرد، چه جوری میشه خنده رو لبت آورد و این خیــــلی آزاردهنده ست!.. همین دو جمله بس بود که بخندم و دیگه خبری از حالِ بد نبود. یه جاهایی تو زندگی آدم باید نازش خریدار داشته باشه، بتونه سرِ یکی خالی کنه دلخوریاشو و نگرانِ چیزی نباشه. اون یه نفر ممکنه یه آدمِ بی ربط باشه که هیچ وقت فکرشو نمیکردی بیاد توی زندگیت! وبلاگ جانم وقتی اومدم و واست گفتم خیلی بی انصافیه که بعضی از آدما رو هیچ جوره نمیشه تو زندگیمون داشته باشیم حتی فکرشم نمیکردم سه، چهار روز بعدش همون آدم سر و کله ش تو زندگیم پیدا شه و ما راه هزار ساله رو دو شبه بریم و بشیم رفیق!..

.

.

عروسیِ دیروز رو هم رفتم و میشه گفت خوش گذشت. خیلی تر و تمیز و مرتب بود همه چی! حسِ خوبی داشت و با آهنگِ ورودِ عروس و داماد سرخوش شده بودم! :) ساعت که یکم جلوتر رفت احساس کردم حوصله م سر رفته و دیگه کم کم میخوام برگردم به خلوتِ خودم، به دنیایی که واسه خودم ساختم. پیشِ کتابام حتی! ولی تحمل کردیم و گذشت. امروز عصر بازم یه جایی دعوتم که باید برم و بعد از شام هم همینطور! و من واقعا دلم نمیخواد این مهِ تنهایی و آرامش رو کنار بزنم و برم پیشِ بقیه. دارم عوض میشم و این منو میترسونه.. ولی برا ادامه این راه لازمه که دل بکنم و خود به خود داره اتفاق میوفته این دل کندن. کلی حرف هست واسه گفتن. ولی این روزا ترجیح میدم تو خودم باشم. شما هم چند روزی رو برا خودتون زندگی کنید. بالاخره زندگی همیشه جریان داره نمیشه دو ساعت بزنی کنار و بگی تو برو منم میام بعدا! پس بهتره وسطِ این روزمرگی ها جایی هم واسه دلِ خودتون باز کنید. دلتون رو که از سرِ کوچه نیاوردین، آوردین؟! پس حواستون بهش باشه.

+حالِ دلتون خوب و لبتون خندون :)


الی . ۹۶-۶-۱۸ ۱۴ ۱۳۸

الی . ۹۶-۶-۱۸ ۱۴ ۱۳۸


جایزه app of the year هم میرسه به اپلیکیشنِ S health سامسونگ که امروز صبح نوتفیکیشن داد دیشب اصلا نخوابیدی نه؟! منم تایید کردم و بعدش گفت تصدقت بروم مادر این هفته اصلا خوب نخوابیدی، بیشتر به فکر سلامتیت باش!!


الی . ۹۶-۶-۱۵ ۱۲ ۱۲۴

الی . ۹۶-۶-۱۵ ۱۲ ۱۲۴



.

ساعت ها میشینم و به حرفایی که زدی فکر میکنم. نا خودآگاه یه لبخند میاد میشینه گوشه ی لبم. از دستِ خودم عصبانی میشم که چرا تو این مدت بیشتر حواسم نبوده بهت. چرا ندیدم نگاهتُ.. و حالا با عجیب ترین اتفاقِ زندگیم رو به رو شدم! با چیزی که نه با عقل جور درمیاد و نه با احساس! و فکر نمیکنم واسه هر کسی این اتفاق بیوفته. کجای زندگیمی؟! نمیدونم.. ولی هستی. جایی که تمامِ چند روزِ اخیرمو بهت فکر کردم و لبخند زدم. تمام این شب ها رو به یادت بیدار موندم . تهِ دلم قیلی ویلی شد برا مهربونیات. برای اینکه واسه همه و همه درهات بسته س، ولی واسه من اون در تا انتها بازه. تا جایی که میتونم سرمو برگردونم و عمقِ وجودت رو ببینم. بدون اینکه نگرانِ چیزی باشم. من پیشِ تو بیشتر از هر جای دیگه خودمم. میخندم، شوخی میکنم، نفس میکشم. من پیشِ تو بیشتر از هر وقتِ دیگه ای زنده م.. وقتی میگی پارسال این موقع اون حرف رو زده بودی، فلان جا فلان شعر رو نوشته بودی، میدونم که از فلان چیز بیشتر خوشت میاد و.. نمیدونم چه جوری میشه این ها رو شنید و خوب نبود؟! چه جوری میشه ولت کرد؟! نمیدونم این اسمش چیه، ولی هر چی که هست عجیبه. و حتی به قولِ خودت غریب! میشه هزاران سطر رو فدای حرفات کرد. فدای این حسی که الان داره توی وجودم ریشه میکنه و من فقط دارم نگاه میکنم.

نمیخوام به آخرش فکر کنم.. مسیر خیلی قشنگ تره به گمانم....

+برداشت آزاده ولی شما مخاطبی در نظر نگیرید واسش :)


الی . ۹۶-۶-۱۴ ۸۰

الی . ۹۶-۶-۱۴ ۸۰


۱ ۲

- به قول عزیزی بلاگر بودن به معنی نویسنده بودن نیست. اینجا فقط جاییه که به دور از تمام حاشیه های زندگیم میام و به آغوشش پناهنده میشم. فراتر نبینیدش.

- پست های رمز دار واقعا خصوصی هستند و رمزشان به هیچکس تعلق نمیگیرد.

- اگر یک روز از نوشته هام فهمیدید که من رو توی دنیای واقعی میشناسید، یا کاملا اتفاقی اینجا رو پیدا کردید، مدیونید اگر به من نگید، مدیون!

- فعلا مُحَصِّلیم (حقوق خوان) و در اوایلِ دهه ی سومِ زندگی

++ بلندی از آن یافت کو پست شد در نیستی کوفت تا هست شد
- آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها : yon.ir/A81W