تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
این قصه سرِ دراز دارد...


۴ مطلب با موضوع «نقاشیام» ثبت شده است

خودش رفته مسافرت و من دارم براش نقاشی میکشم. همون چیزی رو که دوست داره! ؛)

.


الی . ۹۶-۶-۲۸ ۵۱

الی . ۹۶-۶-۲۸ ۵۱


یک : گاهی وقت ها که احساس میکنم تحمل کردن آدمای اطرافم از توانم خارجه، به خودم میگم فکر کن داری توی خوابگاه زندگی میکنی و مجبوری باهاشون بسازی! نمیخواد خیلی صمیمی بشی، فقط باهاشون بساز! مثلا فکر کن داداشت یه هم اتاقیه که یه خورده لوس بار اومده، فوق العاده بی نظمه و همیشه رو اعصابت راه میره! یا وقتی من با ولع دارم کتاب میخونم و مثلا خونه رو مرتب نکردم مامان از بیرون میاد و میگه این چه وضعشه، به خودم میگم فکر کن مامانت یه هم اتاقیِ خیلی منظم و سخت گیره و به شدت رو همه چیز حساسیت نشون میده! تو که همیشه میخواستی بری خوابگاه. خب بفرما اینم خوابگاه! دیوونگیه نه؟ D:

دو : تو این مدت پیام های ناشناس عجیب و غریبی دریافت کردم. یکیش پرسیده بود که غروب رو بیشتر دوست دارم یا طلوع رو؟ جوابش رو دادم و داشت از روی جوابم شخصیتم رو تحلیل میکرد! این اواخر هم یکی اومد گفت میتونم یه خواهشی ازتون داشته باشم؟ بعد از تعارفات معمول گفت که ازم میخواد واسه یه ناشناسی که نمیدونم کیه یه نقاشی بکشم. (داره سریال مورد علاقه من پخش میشه و صداش کل خونه رو برداشته و من ششمین باریه که دارم میبینمش، براهمون اصلا موقع نوشتن تمرکز حواس ندارم :| )

راستش من اصلا وسایل مورد نیاز برای نقاشی کشیدن رو ندارم. گاهی وقتا با خودکار یا با مدادرنگی های داغونِ داداشم نقاشی میکشم. ولی برای نقاشیِ این ناشناس، از رنگِ زردی که برای رنگ کردن دیوارای حیاط گرفته بودم استفاده کردم و آی لاینر(خطِ چشم)! :دی

.

یادم رفته اسمم رو بنویسم!

.

سه : چند شب پیش مهمون داشتیم، از تهران اومده بودن. قرار شد ما هم بریم اونجا امسال. با دختراشون قرار گذاشتیم که بریم تئاتر، باغ فردوس، کاخ سعدآباد و کلی جای دیگه. و نمیدونید من چقدر ذوق دارم برای عکس گرفتن از اونجاها! حسِ یه بچه ی 5 ساله رو دارم که بهش وعده ی شهربازی رفتن دادن!

چهار : حالِ دلتون خوش :)


الی . ۹۶-۵-۱۸ ۱۴ ۱۵۳

الی . ۹۶-۵-۱۸ ۱۴ ۱۵۳


.

ماری جوانا امروز توی کانالش در موردِ 10 سال بعدش نوشت. اینکه میخواد کجا باشه، کدوم شهر و یا کشور، چه شغلی رو ادامه بده، وضعیت زندگیش چی باشه و ... از بقیه هم خواست اگر دوست دارن بنویسن و بفرستن برای ماری تا توی کانالش منتشر کنه. استقبال خوبی ام شد و به نظر من بضیاشون خیلی هم جالب بودن. من هم نوشتم و فرستادم و کاملترش رو اینجا مینویسم:

۱۰ سالِ بعد من ۳۱ سالمه و اواخر دوره ی تحصیلم. با یه مردی ازدواج کردم که اول از همه چیز منو درک میکنه و پای همه ی دیوونه بازیام هست. توی یک روزِ تعطیل باهم میزنیم بیرون و دنبال سوژه ی عکاسی میگردیم چون بعد از یه روز سختِ کاری، هوای عکاسی به سرم زده. هنوزم وبلاگمو دارم. هنوزم توش مینویسم ولی کمتر.. توی تهران زندگی میکنیم و یه خونه ی نقلی داریم با یه چیدمان شیک ولی راحت :) خونه ای که قطعا یه کتابخونه ی بزرگ داره و یه تراس پر از گل های خوشبو.

.
آخر هفته ها با دوستانمون میریم کوه. هنوزم شبا برا من پیانو میزنه. همون آهنگی که ماهِ اول آشناییمون برام فرستاده. احتمالا یه دختر سفید با موهای بور هم داریم که به من رفته :دی
روزها میبرمش پیش مادرجونش و منم میرم سر کار. زندگی خوب پیش میره. قطعا مشکلاتی هست ولی من مثل همیشه ازش راضی ام. هم از همسرم و هم از شغلی که انتخاب کردم.

+هرچند بعضی مواردش بعید به نظر میرسن و یه کم رویایی نوشتم :دی ولی این رو میدونم که برای به دست آوردنِ یه همچین زندگیِ آرومی تمام تلاشمو میکنم :)

++خب هدفم از این نوشته این بود که شما رو هم به این بازی وبلاگی دعوت کنم. شما هم بنویسید در مورد ده سال بعد خودتون. اینکه کجا هستین و چیکار میکنین :) شخصاً دعوت میکنم از آقایون علی، معلوم الحال، فرید، آرین، و مرادی.

و خانم ها هوپ، پرواز، خرمالو، فاطمه.الف، بانوچه، رامگا، دکترک بهاری، بهار پاتریکیان، آرزو، خانم میم و پریا.

و همه ی کسانی که این پست رو خوندن. اگه نوشتید به من اطلاع بدین لطفا :)

+++نقاشی رو هم چند روز پیش کشیدم :)


الی . ۹۶-۴-۳۱ ۳۷ ۳۷۹

الی . ۹۶-۴-۳۱ ۳۷ ۳۷۹


روزها دارن میگذرن. منم دارم انرژی ذخیره میکنم برا روزای سخت. تابستونم شده رنگ کردن، فیلم دیدن، کتاب خوندن، نقاشی کشیدن و... جای خیلی چیزا توی زندگیم خالیه، هنوز هم مشکلاتی هست، نگرانی ها سر جای خودشونن، ولی حال من خوبه. بیشتر از هر وقتی احساس خوشبختی میکنم حتی. مثلا همین دیشب که ساعت از 12 گذشته بود و از یک جمع گرم خونوادگی جدا شدیم و راه افتادیم سمت خونه ی خودمون، داشتم فکر میکردم چرا حالم خوبه. نمیدونم شاید بخاطر اینه که هر روز کارایی که دوست دارم رو میکنم، یا شاید همه ش تاثیر باد بود که پیچیده بود لای موهام و من این رو خیلی دوست دارم، یا شایدم بخاطر این بود که دایی قول داد رنگ بخره و کل دیوارای حیاط خونه ی قدیمی پدربزرگم رو رنگ کنیم. خونه ای که هر متر مربعش پر از خاطره س ولی الان خالیه و فقط تابستونا میریم اونجا. نمیدونم، شایدم حال خوبم بخاطر دعای یه عزیزی باشه که حواسش به من هست و من بی خبرم.

.

گمونم رنگ کردن حیاطِ به اون بزرگی خیلی طول بکشه ولی واقعا به حال خوبش می ارزه. آخه شما نمیدونین که نقاش شدن آرزوی بچگی منه! و الان یه جورایی دارم آرزوی بچگیم رو زندگی میکنم :) حیف فقط دایی پول نمیده بهمون -_- همین چند روز پیش بود که به مریم میگفتم کاش دیوارای حیاط فلان بیمارستان و مدرسه رو بدن من رنگ کنم و روش نقاشی بکشم، میگفت حوصله داریا الی، :| استراحت کن خب! نمیدونست خستگی من با این چیزا در میره فقط! :) برا همون بعد از آخرین امتحان بابا رو مجبور کردم بریم رنگ بخریم و من گلدونا رو رنگ کنم. هرچند تو این  چند روز چِشِ دوستای وبلاگی-اینستاگرامی رو درآوردم با استوریام! :دی ولی نمیشد توی وبلاگم نذارمشون :))

شما هم دلبر خودتون رو انتخاب کنین :) دلبر شما چه رنگیست؟!

.

.

این رو امروز کشیدم. نمیدونم ایده ش رو قبلا کجا دیده بودم ولی تا جایی که یادم بود سعی کردم شبیه اون نقاشی باشه. دوسش دارم :)

.

.

+ در مورد مسابقه ی نمک شو، به نظرم اکثر دوستانی که تا الان مطالبشون رو خوندم "سعی کردن" که حتما طنز بنویسن و چون یه جورایی زور زدن، از سبکی که همیشه مینوشتن دور شدن. سعی کردن جملاتی به کار ببرن که مفهوم طنز داشته باشه ولی فقط بیهوده جملات رو قلنبه سلنبه کردن متاسفانه. اکثر اونایی که انتظار بیشتری ازشون میرفت، تحت تاثیر همین انتظار زیاد، نتونستن خوب بنویسن. خیلیاشون مطالبی دارن تو آرشیوشون که من یه دل سیر باهاش خندیدم ولی تا الان که از مسابقه راضی نبودم. درسته طنزنویس خوبی نیستم اصلا ولی طنزخوان خوبی ام :دی منتظر یه متنی ام که خیلی ساده و در حد هفت، هشت خط یه اتفاقی رو خیلی دلنشین و شیرین و همچین گوگولی توصیف کرده باشه و منم باهاش بخندم :)) راستش رو بخواین به هوپ جان خیلی امیدوارم! :))


الی . ۹۶-۴-۲۵ ۱۳ ۱۲۳

الی . ۹۶-۴-۲۵ ۱۳ ۱۲۳


- به قول عزیزی بلاگر بودن به معنی نویسنده بودن نیست. اینجا فقط جاییه که به دور از تمام حاشیه های زندگیم میام و به آغوشش پناهنده میشم. فراتر نبینیدش.

- پست های رمز دار واقعا خصوصی هستند و رمزشان به هیچکس تعلق نمیگیرد.

- اگر یک روز از نوشته هام فهمیدید که من رو توی دنیای واقعی میشناسید، یا کاملا اتفاقی اینجا رو پیدا کردید، مدیونید اگر به من نگید، مدیون!

- فعلا مُحَصِّلیم (حقوق خوان) و در اوایلِ دهه ی سومِ زندگی

++ بلندی از آن یافت کو پست شد در نیستی کوفت تا هست شد
- آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها : yon.ir/A81W