تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
این قصه سرِ دراز دارد...


تا چند ماه پیش اگه اتفاق بدی میفتاد  خیلی طول میکشید تا من خودم رو جمع و جور کنم. تیکه های شکسته شده رو بچسبونم به هم و دوباره بشم همون منی که امید داره به تغییر. ولی این دفه زود بلند شدم، خاک ها رو زدم کنار، قوی تر دارم ادامه میدم. (همون ایموجی که عینک مشکی داره رو چشاش) هنوز یه روز نگذشته بود از اون اتفاق، که نشسته بودم واسه ی هفته ی جدید برنامه میریختم :) اگه برنامه ها رو اجرا کنم واسه این دختر قوی و گوگولی جایزه هم میگیرم :))))

ببین از یه جایی به بعد شرایط خیلی سخت میشه، ولی زندگی دلیل های قوی تری واسه ادامه دادن میده بهت. انگیزه های فوق العاده بزرگتری میذاره جلوت. میگه بسم الله، اگر حریف مایی پس ادامه بده الی جان! :)

یه زمانی هم هست میای و مینویسی، در حالی که حالت خوب نیست ولی سعی میکنی خودت امیدِ خودت باشی. حالا یه زمانی هم هست خودت با چشمِ خودت میبینی عه! اون چیزی که نوشته بودم، شد! همون جوری که میخواستم خودمو از اون چاهِ ناامیدی کشیدم بیرون. ببین این دفه مشکلاتت بزرگترن ها، ولی تونستی! لذتِ این دومیه خیلی زیاده بابا! خیـــلی!

---------

اواخر سوم دبیرستان زبان انگلیسی رو به جاهای خوبی رسونده بودم. و کم مونده بود نتیجه بگیرم ازش. بخاطر یه سری شرایط و کنکور و.. همونجا یادگیری زبان رو متوقف کردم. الان خیلی پشیمونم ولی پشیمونی که فایده نداره :| عوضش من یه زبان دیگه رو مثل زبان مادری بلدم ولی هیچ مدرکی ندارم! تصمیم گرفتم برم دنبال مدرک واسه اون زبان و بعدش هم اگه خدا بخواد برم دنبال کار ترجمه و درآمدزایی تو دوران دانشجویی. دیدین آدم واسه رویاهاش ذوق کنه؟! من از ذوقِ این هدفم میخوام بال درآرم! :دی

+ به فکر زبان انگلیسی هم هستم که زودتر به یه جایی برسه. یه سایتی میشناسین که ریدینگای خوبی داشته باشه واسه تقویت زبان؟!

خدایا چرا روزها فقط بیسو چار ساعت دارن؟!! :/

---------

یه جوری شدم که دوست دارم همه ی کارا رو باهم انجام بدم. هم خیلی خوب درس بخونم، هم کلی کتاب بخونم، هم فیلم ببینم، هم تو نقاشی حرفه ای شم، هم همین الان مترجم شم، هم هر روز برم جاهای جدید این شهر رو کشف کنم، هم آشپزی کنم، هم... :||

یه بزرگی میفرماد یو کن دو انی ثینگ، بات نات اوری ثینگ! ینی قشنگ با منه که میگه زر اضافی نزن! :دی

--------

از شما چه خبر؟! :)


الی . ۹۶-۷-۲۳ ۸ ۹۳

الی . ۹۶-۷-۲۳ ۸ ۹۳


داشتم با غذای توی بشقاب بازی میکردم. حواسم پیش کتابی بود که شروع کردم. دیدم از سر میز بلند شد رفت یه بشقاب آورد. گفتم به من میگفتی شما چرا رفتی آقاجون؟! گفت یه حدیثی هست میفرماد تا وقتی خودت میتونی کاراتو بکنی، از بقیه چیزی درخواست نکن. شنیدی؟ گفتم اوهوم.. یاد پارسال افتادم. آبان بود. واسش تولد ۸۰ سالگی گرفته بودیم. تو خیالم پریدم ماچش کردم گفتم آخه من نَمیرم واست که اینقدر خوبی؟! ولی به جاش غذا رو گذاشتم تو دهنم و لبخند زدم :)


الی . ۹۶-۷-۲۱ ۶ ۸۵

الی . ۹۶-۷-۲۱ ۶ ۸۵


میخوام واسه تولد یکی از دوستام هدیه بگیرم ولی چون اون دانشجوی یه شهر دیگه س میخوام اینترنتی سفارش بدم و هدیه از طریق پست بهش برسه. حالا سوال من از شما اینه که اگه شما بودین چی میگرفتین؟ با توجه به اینکه خیلی کتاب خوندن رو دوست داره  اولین چیزی که به ذهنم رسید کتاب بود. سوال بعدیم اینه که شما چه کتابی میگرفتید؟ مورد بعدی که تو ذهنمه ماگه. ولی فقط سایت میم تیم رو میشناسم در این مورد. شما سایت معتبر دیگه ای سراغ دارین؟


الی . ۹۶-۷-۲۰ ۲۱ ۱۶۴

الی . ۹۶-۷-۲۰ ۲۱ ۱۶۴


غرقش شده بودم.

.

فرانکی توی یک پناهگاه قدیمی و بی خبر از جنگ و کشتار به دنیا اومد.

.

اومد نشست پیشم و سلام کرد. سعی کردم لبخند بزنم و به گرمی جواب سلامش رو بدم.

- چی میخونی؟

یکی از کتابای میچ آلبومه.

- ولی کتاب کاغذی بهتره ها. منظورم لمس کردنِ صفحات و ..

اوهوم. ولی مهم خوندنشه!

- اون که بله. سینگل لایف همچنان؟

لبخند میزنم و میگم تنهاییمو دوست دارم.

- خوبه که آدم از شرایطش راضی باشه!

حق با تو عه! :)

- منم همیشه فکر میکردم تنهایی!

ولی خودت که میدونی من سه تا دوست صمیمی دارم. تنها نیستم!

- نه منظورم کسی هستی که بیشتر تو خودشه. درگیر خودش.

آهان. خب فکر کنم اینجوری بودنمم دوست دارم!

- منم دوست دارم. کلا آدم باحالی هستی!

تا حالا کسی بهم نگفته بود باحالم!

- میخنده!

منم میخندم. یکی از آروم ترین افراد کلاسه و همیشه متفکر! یه جورایی خوشم میاد ازش. منم سعی میکنم از خوبیاش بگم و از حس مثبتی که موقع دیدینش بهم منتقل میشه. ولی ذهنم پیش حرفاش گیر میکنه. از اینکه این تنهایی دوستی این همه به چشم میاد، نگران میشم..

.

.

تولدش بود. گفت فردا یه چیزی میفرستم ببینی، تا حالا به کسی نگفتم. کنجکاو میشم. بالاخره میفرسته. یه فایل پی دی افه. هفتاد تا شعر که خودش نوشته همه رو. خیلی دل نشینن. میگه دادم چاپش کردن؛ واسه تولدش. دلم میسوزه واسش که این همه آشفته س، داغونه، دلتنگه.. دلم میسوزه که امسال تولدش رو عزا گرفته، سیاه پوشِ نداشتنشه.. خدایا کی اینقدر معصومانه و بی ادعا عاشق میشه آخه؟! بابا seen کن یه بارم..

.

.

یادته دیروز گفتم مرسی که حواست هست؟ نمیذاری دو دیقه سست شم، فوری پس گردنی رو میزنی و میگی به خودت بیا! خواستم بابتِ پس گردنی امروز هم تشکر کنم. صدا داشت اصن! شاراپ! 

.

.

اون استادی که آشنای باباست رو کجای دلم بذارم؟! هر جلسه میاد میگه من موقع تصحیح کردن ورقه ها به اسم دقت نمیکنم! میخوام برم بهش بگم: استااااااااااااد به خدا من نمره نمیخوام، ولمون کن! شما نمره خود منو بده، ارفاق و پارتی پیشکش!


الی . ۹۶-۷-۱۸ ۴۰

الی . ۹۶-۷-۱۸ ۴۰


امروز صبح وقتی از باشگاه برمیگشت دیدمش. گفت خبر داری؟ گفتم از چی؟ گفت نامزد شدم! از جمله چیزایی بود که اصلا انتظارشو نداشتم. دو سال پشت کنکور بود و امسال هم ورودی بهمن ماه پزشکی پردیسِ همین شهره. یه خورده حرف زدیم و بعد از رفتنش حس عجیبی داشتم. بخاطر اینکه هم بازی بچگیام بود و یه سال هم از من کوچیکتر، و حالا متاهله! نمیدونم چرا این همه شوکه شدم و انتظارشو نداشتم! زندگی خیلی عجیبه، خیلی!

+ینی قربونِ تو برم من که اینقدر حواست هست آخه! این دومین تلنگر بود تو یک هفته ی اخیر. نمیذاری یه روز بیخیال شم، دمت گرم! تا میام سست باشم یکی میزنی پسِ کله م که هوی الیِ نادان! زودتر انجامش بده! کاش اینقدر دور نبودی میشد ماچت کرد!

++ببین من الان هیچی ندارم! هیچیِ هیچی. ولی اینو تو وبلاگ آقای مربع دیدم. تصمیم دارم یه سال آینده م رو بر محور همین یه بیت پیش ببرم!

بلندی از آن یافت کو پست شد، در نیستی کوفت تا هست شد

+++هیچی به اندازه تلاش حال آدمو خوب نمیکنه. میخوام خودمو با تلاش خفه کنم اصن!

بابا غمتون نباشه، حداقل یه چایی واسه خودتون بریزین. باید از یه جایی شروع کنیم بالاخره. ایام به کام :)


الی . ۹۶-۷-۱۶ ۳۶

الی . ۹۶-۷-۱۶ ۳۶


با سلام. همراهان عزیز صدای من رو از خونه ی خاله م میشنوید. خاله ای که همسرش رفته ماموریت و هر دو هفته یه بار میاد خونه و هر بار که میخواد برگرده خاله زنگ میزنه بیا پیشمون که بچه ها از دلتنگی منو خفه نکنن و سرشون با تو گرم شه!! راستش این دفه عزمم رو جزم کرده بودم که وقتی زنگ زد قاطعانه بگم نه! و ادامه بدم که من درس و کار و زندگی دارم. ولی دیشب زنگ زد و مامان اونقدر اصرار کرد و چشم غره رفت که به ناچار قبول کردم.. کتابمو آوردم اینجا بخونم ولی امروز ۷ و نیم بیدار شدیم و بعدش با خاله رفتیم پسرشو بردیم مدرسه. پیاده رویِ اولِ صبح حس خوبی داشتااا ولی وقتی برگشتیم و گفت بیا هالِ به اون بزرگی رو جارو بزن تازه حساب کار اومد دستم! بعدترش کارای دیگه رو به اتفاق انجام دادیم و من با خودم عهد بستم دفه بعدی اگه سرم رو هم بِبُرن نمیام اینجا!! ولی فعلا تا فردا اینجام.. بدترین حالت واسه من اینه که افسار ساعت ها و روزهام دست خودم نباشه. همینه که زودتر به رفتن و مستقل شدن فکر میکنم.. :)

+یه روزی میام و از همه چی مینویسم. از همون اولِ اول. از چیزی که باورش هنوزم واسم سخته. ولی تا اون روز بیاد مُهر سکوت میزنم به لبم در مورد این موضوع!

++این روزا انتقال کردن حسِ بد آخرین چیزیه که میخوام ولی واقعا نیاز داشتم پست قبل رو بنویسم. گاهی وقتا بیخیالِ این میشم که اینجا خواننده ای هم داره و برمیگردم به دلیلِ اصلیِ ساختن این وبلاگ. من فقط یه پناهنده م و وبلاگم تنها آپشنیه که میشه ذهن رو خالی کرد باهاش. از همه کسایی که خصوصی نظرشونو گفتن واقعا ممنونم. این دل خوشیه بزرگیه برا من. مرسی :)

+++اند فاینالی ایام به کام ؛)


الی . ۹۶-۷-۱۵ ۶ ۶۹

الی . ۹۶-۷-۱۵ ۶ ۶۹


بارها پنل رو باز کردم. نوشتم. پاک کردم. بارها کلمات رو روی این کیبورد ریختم. بارها پیش نویس شدن. ولی خالی نشدم. و نمیشم.

نمیشم. نمیشم. نمیشم. نمیشم. خیلی حرفا دارم واسه گفتن. خیلی دلم پره و واقعا احساس میکنم تحت فشارم. دلم به شدت تنگه. هر شب حداقل یه ساعت به حرفای دوستم گوش میدم. همه رو حفظم و واقعا دیگه تحمل ندارم. واقعا نمیکشم. هر شب به خودم میگم اکانتت رو حذف کن و خلاص! فقط یه سری حرفا هست که دوست دارم تا ابد نگهشون دارم. تنها دلیلی که من هنوز تلگرام دارم همینه! چرا باید وقت من صرف این بشه که شونصد بار به یه داستان تکراری گوش بدم چون دوستتم؟ چرا باید همیشه سوء استفاده بشه از من؟ شما خالی بشی و من لبریز؟ گاهی وقتا از خودم متنفر میشم که میذارم تا این حد از مهربونیم سوء استفاده بشه. متنفر میشم که توانایی نه گفتن به دوستای صمیمیمو ندارم. متنفر میشم که فقط وقتی ناراحتن یاد من میوفتن. تو دنیا تنها چیزی که حس "تنفر" دارم نسبت بهش، خودمم! از اینکه من گزینه ای باشم واسه گوش دادن، خوش حالم. واقعا میگم. ولی لعنتی چرا هررر شب این کارو میکنین؟ من آدم نیستم؟ دل ندارم؟ ناراحت نمیشم؟ بی حوصله نمیشم؟ مجبورم؟! یه بار عذرتونو میخوام متوجه نمیشین؟ خدایا این مهربونیِ گند رو از وجود من بکش بیرون. مغرور و سرد و بی احساس بشم... ببین به کتفم نیست قضاوت شدن. مهم نیس بگن منت میذاری. باور کن مهم نیست. چون من میدونم در حق دوستام کم نمیذارم و این اخلاقم باعث شده خیلی سوء استفاده بشه ازم.. به این فکر کردم که اینجا رو ببندم حتی. اینستاگراممو دی اکتیو کنم بعد از مدت ها. و تلگرامم رو پاک کنم. یه خورده فراموش بشم. محو بشم. نامرئی. دور. ولی همش در حد یه فکر موند. از اینکه لایکام چک بشه و بفهمن گوشی دستمه و بپرن بیان یه چیزی بگن و  انتظار داشته باشن شاد و شنگول جواب بدم خسته شدم. چرا کسی فکر نمیکنه ممکنه منم بی حوصله باشم؟ خیلی سخته؟...

از تو میخوام بگم. از تویی که معلوم نیست کجای زندگیمی. هستی؟ نیستی؟ ناراحتی؟ خوشحالی؟ یا چی؟ هر چی که بود وجودت آرامش میداد. ولی هر وقت دیدی فعل، ماضی شد، بدون که یه جای کار میلنگه..

+ دست دایی هم درد نکنه که امروز نمکدون رو گرفت دستش پاشید رو زخمام.. دردش بیشتر از همیشه بود. در حدی که میخواستم بزنم زیر گریه. ولی فقط و فقط سکوت کردم. خیلی دیر ناراحت میشم و ناراحتی کاری که امروز کرد عمیق بود. خیلی عمیق..

ینی میخوام بگم تو هی شاد باش حال خودتو خوب کن، بالاخره یکی پیدا میشه اخلاق گندشو بالا بیاره رو خوشی هات!..


الی . ۹۶-۷-۱۴ ۴۵

الی . ۹۶-۷-۱۴ ۴۵


وبلاگ جان اومدم واست از هوای به شدت خنک و بوی قرمه سبزی ای که توی خونه پیچیده بگم. اومدم بگم کاش میشد هوا رو سِیو کرد تو همین حالت. آپشن بارون رو هم بهش اضافه کرد. کاش میشد مهر صد روز طول بکشه نه سی روز.. اومدم بگم روزا خوبن. میگذرن. منم خوبم. خدا رو شکر بابتِ همین لحظه هایی که تو زندگیم دارم. اومدم بگم دیروز چقدر خندیدم با اون استادی که آشنای بابا بود. هم کلی از بابا تعریف کرد گفت بهش سلام برسون، هم درسو که داد اولین سوالو از من پرسید :دی اومدم واست بگم که رویاها بزرگن، هدف ها زیادن، انگیزه ها ولی از همه شون بزرگترن. انگیزه واسه تغییر، واسه رفتن، بهتر شدن و بهتر کردنِ زندگی. میخوام بدونی خیــــلی خوشبختیم که تونستیم مسیر رو پیدا کنیم. خدا حواسش هست. میدونی توام. حواسش هست که یه آدمایی رو سرِ راهمون قرار بده که مسیر لذت بخش تر بشه واسمون. حتی اگه تو ناراحتیا همه ی غرها رو سرش خالی کنیم، بازهم حواسش هست..

+میگه تو خیلی مهربونی واقعا. به حرفاش فکر میکنم. احساس میکنم مهربونی صفتی نیست که وقتی یه جایی اسم من رو شنید یاد مهربون بودنم بیوفته. میخوام بگم فکر نمیکنم این ویژگیِ بارزی باشه تو وجود من. میگه اعتراض نکن به حرفِ من. میگم باشه.

دور هم نشستیم به میم میگم به نظرت من مهربونم؟! میگه آره خب! میگم مثلا از 10 چند میدی؟ میگه همون 10! اون یکی دختر عمه میگه منم 10 میدم! اون یکی تر که حواسش به حرفامون نبود میگه به چی نمره میدین؟ میگم به مهربونیِ من. میگه از چند؟ میگم از ده. میگه پس من صد میدم!!

ترجیح میدم اینا رو واسش تعریف نکنم چون مطمئنم بعدا بر علیهم استفاده میکنه ازینا!! :))

در مورد بدترین اخلاقامم پرسیدم ازشون. اینا رو بعدا واست تعریف میکنم وبلاگ بالام، که بشینیم یه فکری بکنیم به حالِ این اخلاق بدا!

++برنامه ها و اهداف هم خوب پیش میرن. دیروز به مامان گفتم اگه شرایط خونه بهتر نمیشه من برم بمونم خونه مادربزرگم. گفت اگه دوست داری برو! :) حالا بهش فکر میکنم.

+++به سان رود که در نشیب دره
سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مُرده نیست
زنده باش..

++++ایام به کام :))


الی . ۹۶-۷-۱۱ ۵ ۷۳

الی . ۹۶-۷-۱۱ ۵ ۷۳


خونه م توی کوچه ایه که پر از درخته. از اون درختا که برگاش بزرگن و زودتر زرد میشن. خونه ی جمع و جوری دارم. کوچیک. ساده. با چندتا گلدونِ رنگی که نشون میده زندگی اینجا جاریه. عصرِ جمعه س. بارون میاد. کتابمو میبندم. لباس عوض میکنم که برم بیرون. دانشجوی موسیقیِ پردیس هنرهای زیبای تهرانم. تازگیا یه کار پیدا کردم. توی گلفروشی، یا یه کتاب فروشی کوچیک و بامزه. درآمدش کمه ولی راضیم. امروز صبح بیدار شدم خونه ی کوچیکمو مرتب کردم. تنهاییمو دوست دارم. سراغ کسی رو نمیگیرم، کسی هم کاری به من نداره. داشتم میگفتم. زدم بیرون زیر بارون قدم بزنم. کلاه بارونیِ سرمه ایمو میکشم رو سرم. بارون میاد ولی انقلاب شلوغه. تو شلوغیِ انقلاب گم میشم و خودمو فراموش میکنم. راه میرم و راه میرم. زندگی توی گوشه ی این جهان کوچیکی که واسه خودم ساختم خیلی لذت بخشه..

+یه ماه شد..

++بریز هر چه رنگ را به پرده ی جهانِ من..


الی . ۹۶-۷-۰۷ ۱۰ ۱۱۲

الی . ۹۶-۷-۰۷ ۱۰ ۱۱۲


واسه خودم یه بازه مشخص کردم از دومِ مهرِ امسال تا دومِ مهرِ سال نود و هفت. یه سری هدف نوشتم که هر هفته اجرا کنم و یه کانالِ خصوصی هم زدم که دمِ دستم باشه و اول هفته کارایی که مدِ نظرمه بنویسم و انجام بدم. تصمیم گرفتم پر بارترین سالِ زندگیم باشه. چون قراره چندین هدف رو همزمان پیش ببرم، زیاد هم سخت نگرفتم به خودم. مثلا هر هفته یه کتاب، یه فیلم، یه درس از اپلیکیشن یادگیری زبان، به علاوه ی چندتا هدفِ دیگه. ولی فک کنم تو بلند مدت نتیجه ی خوبی بده! :) قبلا فکر میکردم مثلا وقت ندارم هم خوب درس بخونم، هم چند روزی برم دانشگاه، هم این حسِ عقب افتادن رو جبران کنم. ولی الان میبینم با برنامه ریزی میشه هر کاری کرد. هفته ای یه فیلم و یه کتاب به هیچ جای دنیا بر نمیخوره. اونقدر ذوق دارم واسه عملی کردنِ این برنامه ها که همین هفته اول هم به برنامه هام رسیدم هم سومین کتاب رو شروع کردم! :) زیاد به فال و اینا اعتقاد ندارم ولی امروز دوستم اتفاقی یکیشو نشونم داد که گفته بود:

تعبیر: در صدد این هستی که گذشته را جبران کنی و به عافیت برسی. به خاطر این پشتکار مژده ای به تو می دهند که نشان دهنده ی به پایان رسیدن غم ها و تاریکی هاست. در راه خدا بخشش کن. پریشانی را از خود دور نما تا برای رسیدن به مقصود قویتر و استوارتر باشی.

میدونی، دلخوشیه دیگه. تیکه آخرشو دوست دارم که میگه باید قوی تر و استوارتر باشی! برا خودمم تعجب آوره که هیچ بازه ای از زندگیم اینقدر بوی امید نمیداد! خدایا این حال رو از من نگیر..


الی . ۹۶-۷-۰۵ ۱۵ ۱۱۳

الی . ۹۶-۷-۰۵ ۱۵ ۱۱۳


اولین روز که اینجوری شروع بشه خدا به خیر کنه این ترم رو! :)

.

.

کلاس که تشکیل نشد زدیم بیرون. اولش رفتیم کافه، هر چی سفارش دادیم گفت الآن صبحه دستگاهامون رو روشن نکردیم!! اگه میتونین حدود چهل دقیقه منتظر بمونین من برم سفارشتونو آماده کنم! گفتیم نخواستیم اصلا! یه چیزی که زود آماده بشه سفارش دادیم و منتظر موندیم. دکورش قشنگ بود. کلی عکس گرفتم از فانوس ها و رادیو و کتابخونه ش. به وقتش استوری میشن توی اینستاگرام ان شاءالله! :) بعدترش رفته بودیم یه مجتمعِ خرید رو میگشتیم. میم هر چی میدید دلش میخواست بخره! شخصیتش شاپینگ لاوِره انگار! بعدترش گفتن ما که اومدیم بیرون، ناهارم بخوریم خب. کی الان حوصله ی غذای سلف رو داره؟! رفتیم نشستیم یه جایی، میم رفت مِنو رو آورد که ببینیم و سفارش بدیم. بعد گفت طبقه بالا یه جایی هست از اینجا بهتره! گفتیم پس پاشو بریم!! بعد گفتیم زشت نباشه یه وقت؟! ولی گفتیم بابا عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم! خیلی ریلکس پاشدیم رفتیم طبقه بالا و منوها موندن رو میز! :) اون یکی میم به قارچ حساسیت داره. این نوع از حساسیت واقعا ظلم در حق بشره! فکر کن از بیست نوع پیتزا فقط دوتاشون قارچ نداشتن! سفارش دادیم. خلوت بود و کلی نشستیم و حرف زدیم و مسخره بازی درآوردیم. روز خوبی بود و دوست داشتم ثبت بشه اولین روزِ ترم جدید.

.


الی . ۹۶-۷-۰۳ ۱۳ ۱۰۲

الی . ۹۶-۷-۰۳ ۱۳ ۱۰۲


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

الی . ۹۶-۷-۰۲ ۱۳

الی . ۹۶-۷-۰۲ ۱۳


میدونی همیشه باور قلبیم این بود که توی زندگی هیچ چیزی بی دلیل اتفاق نمیوفته. حتما حکمتی پشت هر اتفاق هست که ما بی خبریم. این طرز تفکر خیلی وقتا باعث شده راحت تر با مسائل کنار بیام. مصداق بارزش همین تابستون بود. اونقدر تو خونه موندم که حسِ یه کوآلای پیرِ چسبیده به تخت رو داشتم. ولی خوبیش این بود که کتابای بیشتری خوندم! نقاشی های بیشتری کشیدم و تونستم یه سری از عادتای بد رو بذارم کنار. این تابستون هر چی هم که نبود، به یاد موندنی بود ولی. ماه آخرش اونقدر خاطره نوشتم رو درخت تابستون که تا سالها با یادآوریشون خنده رو لبم خواهد اومد. کسایی که حتی فکرشم نمیکردم، اومدن تو زندگیم و موندگار شدن. عطرِ این تابستون دلنشینه واسم. عطری که مطمئنم به این زودیا از زندگیم پاک نمیشه. میدونی حسِ خوبی داره که آدم قد کشیدنِ خودشو ببینه. از کالبد خودش بره بیرون، بشینه یه گوشه و به خودش زل بزنه. بعد ببینه اون دختر لجباز و غرغرو تبدیل شده به کسی که سعی میکنه حالِ خوب بسازه واسه خودش و نذاره هر طوفانی آرامش دریای دلشو به هم بزنه. در عین حال هم بدونه که سونامی ها هم برا دریای دل ضروری ان، تا هر از گاهی به خودمون بیایم و زندگی اینقدر کسل کننده و تکراری نباشه. تو گذرِ این سالها که منتظر نشستیم برا اومدن بهترین تابستون و دست رو دست گذاشتیم و فقط رویا بافتیم واسه ترکوندنش، امسال فهمیدم همین کارای کوچیک قدم های بزرگی برا اومدن تابستون رویایی محسوب میشن. تابستونی که به جای لم دادن به تخت، دراز میکشم لب دریا و کتابمو میخونم! به هر حال که میشه. مطمئنم ینی :)) تو گیر و دار ذوق واسه اومدن نارنجیا و خدافظی با بخار پز شدنا، سال هم نصف شد. یه نگاه هم به اون اهدافی که اول سال نوشته بودم انداختم. وضعیت بازی من و زندگی دو_دو مساویه. ولی هنوزم امید دارم به شش-دو کردنش! ؛-)

ایام به کام..


الی . ۹۶-۶-۳۱ ۶ ۹۲

الی . ۹۶-۶-۳۱ ۶ ۹۲


برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

الی . ۹۶-۶-۳۰ ۱۵

الی . ۹۶-۶-۳۰ ۱۵


روزی که از وبلاگ قبلیم فرار کردم و اومدم اینجا، تنها دلیلش این بود که نمیتونستم اونجا خودم باشم. اینجا نوشتن، تنهایی، بدون هیچ خواننده ای، خیلی کمک کرد خودم باشم. من از وبلاگ نویسی چیزی جز خالی کردنِ ذهنم نخواستم هیچ وقت. و اینجا تا حدودِ خیلی زیادی موفق شدم. از وقتی متوجه شدم دوست ندارم حجمِ زیادی از غم رو توی وبلاگای بقیه بخونم، منم کمتر نوشتم از مشکلاتم. چون هم نمیخواستم کام بقیه تلخ بشه هم اینکه غم ها و مشکلات ثبت نشن بهتره. اگه دیگه واقعا زورم به افکارم نمیرسید و باید خالی میشدن، رمز دار نوشتم. حالا بعد از حدودا نُه ماه که از ساختنِ اینجا میگذره دارم میبینم بعضی چیزا کپی میشن. چیزایی که من از ته دلم نوشتم و واقعا نمیدونم به چه دردِ بقیه میخورن احساساتی که مال منن. صاحب دارن! اینکه عکسا ذخیره بشن، متن ها کپی بشن ناراحتم میکنه. اگه به قصد انتشار به اسم خودتون باشه ناراحتم میکنه در واقع. اینجا گوشه ی دنج منه. نه نظر واسم مهمه نه دنبال کننده. من فقط برا خودم مینویسم و بعد از مدت ها حس خوبی دارم به نوشتن. به ثبت کردن. به درست کردن دفتر خاطرات مصورِ مجازی. با کپی کردن یا پرسیدن سوالای بی ربط خوشی های هم دیگه رو خراب نکنیم لطفا. منم قبلا این کارو کردم. پرسیدم اهل کجایی؟! ولی حقیقتا خیلی بی تجربه بودم تو این موارد. حالا بعد از گذشت یک و نیم سال از عمرِ وبلاگ نویسی من یاد گرفتم کاری به کسی نداشته باشم. اینجا تنها جائییه که قضاوتِ هیچ کس ولی هیچ کس واسم مهم نیست. من رو در رو نمیتونم قربون صدقه مامانم برم. میام اینجا همچین عاشقانه ازش مینویسم که فکر میکنید خبریه. مگه مهمه واسم؟! به نظر تک تکِ آدمایی که اینجا رو میخونن احترام قائلم. ولی فقط همین. بارها شده برداشت های متفاوتی از مطالب من بشه. مثل روزی که نخواستم با مامانم اینا برم بیرون و خیلیا فکر کردن من همیشه با مامانم اونجوری رفتار میکنم. ولی مهم نبوده واسم. حالا حرفم اینه که اگه اینجا رو میخونید بی منت بخونید. کپی نکنید. من واقعا واقعا واقعا هر کسی رو که دنبال میکنم میخونم، دلیلشم اینه که حتما یه چیزی رو توی اون وبلاگ دوست دارم. دلیل نمیشه شمام حتما به من سر بزنید. بی تعارف. حتی اگه دوست مجازی خوبی هستید واسم. راحت خوندنِ وبلاگمو ول کنید. ناراحتی نداره که! :)

ایام به کام..


الی . ۹۶-۶-۳۰ ۱۲ ۱۴۰

الی . ۹۶-۶-۳۰ ۱۲ ۱۴۰


۱ ۲ ۳ ... ۱۱ ۱۲ ۱۳

- به قول عزیزی بلاگر بودن به معنی نویسنده بودن نیست. اینجا فقط جاییه که به دور از تمام حاشیه های زندگیم میام و به آغوشش پناهنده میشم. فراتر نبینیدش.

- پست های رمز دار واقعا خصوصی هستند و رمزشان به هیچکس تعلق نمیگیرد.

- اگر یک روز از نوشته هام فهمیدید که من رو توی دنیای واقعی میشناسید، یا کاملا اتفاقی اینجا رو پیدا کردید، مدیونید اگر به من نگید، مدیون!

- فعلا مُحَصِّلیم (حقوق خوان) و در اوایلِ دهه ی سومِ زندگی

++ بلندی از آن یافت کو پست شد در نیستی کوفت تا هست شد
- آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها : yon.ir/A81W