25 مرداد

+ترجیحا پست رو همراه با گوش دادنِ این آهنگ بخونید. چون خودم الان دارم گوش میدم :)

مدت هاست که بوی بارون رو حس نکرده بودم. ولی امروز خدا مهمونم کرد برای یه روز حسابی خوب. یه روزی که عصرش با مامان زدیم بیرون و بیخیال چتر و ماشین شدیم و یه مسیر نسبتا طولانی رو زیرِ نم نمِ بارون قدم زدیم. زندگی کوتاهتر از این حرفاست. این روزا دارم به این فکر میکنم که اگه فردا زنده نبودم چی؟ پس فقط همین امروز رو دارم که واقعا "زنده" باشم و لذت ببرم. حتی اگه هزار تا مشکل داشته باشم. فقط همین امروز رو دارم که سر به سر علی بذارم و اذیتش کنم :) فقط همین امروزه که میتونم با پرواز 2 ساعت حرف بزنم و ویس بدم و به جمله بندیم بخندم. فقط همین امروزه که میتونم میوه ها رو افتضاح قاچ کنم و بذارمشون توی بشقاب و عکس بگیرم. فقط امروزه که میتونم کتاب بخونم، برا هدفم تلاش کنم، ریه هامو پر کنم از هوای تازه و بوی بارون و به ریشِ دنیا، این پیرمرد بداخلاق و چاقالو بخندم. فقط همین امروز... :)

.

  • الی .
  • چهارشنبه ۲۵ مرداد ۹۶، ۲۳:۱۰

میم.خ

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الی .
  • چهارشنبه ۲۵ مرداد ۹۶، ۲۲:۳۲

یتیمچه و بقیه!

1- چند روزیه که غذا درست کردن برای ناهار بر عهده ی منه و من دیروز یتیمچه درست کردم! یه غذای فوق العاده خوشمزه از نظرِ من و خیلی هم آسون. اولین بارم بود درستش میکردم ولی واقعا خوشمزه شده بود (; انگار این قضیه ی خوابگاه فرض کردنِ خونه شوخی شوخی داره جدی میشه و به طرزِ عجیبی همه ی کارامو خودم انجام میدم و حتی کارای بقیه رو!

.

.

این دستورِ غذایی نزدیک تر بود به اون چیزی که من درست کردم. خواستید ببینید. توصیه میشه حتما امتحان کنید :)

2- با اینکه یه کارایی رو نصفه و نیمه بلدم ولی بازم دوست دارم انجامشون بدم. مثل درست کردنِ همین بوکمارک ها :) البته دوستان فرمودن "زشتههههه" :|| ولی خب همینه که هست اصن :دی

.

.

3- این روزها به سخت ترین شکلِ ممکن میگذرن. نمیخوام از حال بدم بنویسم. چون دارم میجنگم. میجنگم که نبازم. کم نیارم. فقط صبر میکنم که بگذره. تو این مدت چی بر من میگذره مهم نیست. فقط دوست دارم بگذره.. :) هر روز از خواب بیدار میشم. میگم امروز هم میتونه مثل روزای دیگه تلف بشه. پاشو یه کاری کن. معمولا اولین کارم اینه که موهامو گوجه ای جمع میکنم بالای سرم. بعد خونه رو مرتب میکنم و اگه خیلی شهامت داشته باشم اون روز خودم رو مهمون یه کتاب و فیلم خوب میکنم. روزایی که کتاب میخونم حس میکنم روزم تلف نشده! برای همین هر روز بیشتر و بیشتر خودم رو لای اون صفحات پنهون میکنم.

فهمیدم من خودمو دوست ندارم. این الی رو. برا همین بی ارزش شده خیلی چیزا. چون تلاش کردن برای به دست آوردنِ یه چیزی برای کسی که دوسش نداری خیلی احمقانه س. باید اول خودتو ببخشی، دوست داشته باشی بعدش همه چی زنجیره وار درست میشه، یا حداقل خودت سعی میکنی درستش کنی. مثل همینی که آقای مربع میگفت:

به نظر من حال خوبی ینی این.. اینه که بهت امید میده که تلاش کنی، که تلاشت حالتو خوب کنه و بالاخره هرقدرهم بالا و پایین داشته باشه وقتی میشه که نتیجه‌ی همه‌ی این ادامه دادنا رو توی آدمی که بهش تبدیل شدی میبینی. اونجاس که میفهمی موفقیت توی مسیرمونه، و نه مقصد. 
که سبک باشی، که عاشق باشی، که تلاش کنی و امید داشته باشی ..

4- خیلی دل نشینه. هر چند موسیقی پایه ش برای آهنگِ ساری گلین عه. ولی خب دوست داشتنیه :)

از وبلاگ تیر دخت

.

  • الی .
  • يكشنبه ۲۲ مرداد ۹۶، ۱۷:۳۹

ژینا..

یه روزی اگه دختر دار شدم اسمش رو میذارم ژینا! امشب از یه دوستِ کورد این اسم رو شنیدم. ژینا از ریشه ی ژین میاد به معنیِ زندگی و خود ژینا یعنی زندگی بخش :)) خیلی دوستش میدارم ^_*

  • الی .
  • جمعه ۲۰ مرداد ۹۶، ۰۱:۰۲

نهمِ اوت

یک : گاهی وقت ها که احساس میکنم تحمل کردن آدمای اطرافم از توانم خارجه، به خودم میگم فکر کن داری توی خوابگاه زندگی میکنی و مجبوری باهاشون بسازی! نمیخواد خیلی صمیمی بشی، فقط باهاشون بساز! مثلا فکر کن داداشت یه هم اتاقیه که یه خورده لوس بار اومده، فوق العاده بی نظمه و همیشه رو اعصابت راه میره! یا وقتی من با ولع دارم کتاب میخونم و مثلا خونه رو مرتب نکردم مامان از بیرون میاد و میگه این چه وضعشه، به خودم میگم فکر کن مامانت یه هم اتاقیِ خیلی منظم و سخت گیره و به شدت رو همه چیز حساسیت نشون میده! تو که همیشه میخواستی بری خوابگاه. خب بفرما اینم خوابگاه! دیوونگیه نه؟ D:

دو : تو این مدت پیام های ناشناس عجیب و غریبی دریافت کردم. یکیش پرسیده بود که غروب رو بیشتر دوست دارم یا طلوع رو؟ جوابش رو دادم و داشت از روی جوابم شخصیتم رو تحلیل میکرد! این اواخر هم یکی اومد گفت میتونم یه خواهشی ازتون داشته باشم؟ بعد از تعارفات معمول گفت که ازم میخواد واسه یه ناشناسی که نمیدونم کیه یه نقاشی بکشم. (داره سریال مورد علاقه من پخش میشه و صداش کل خونه رو برداشته و من ششمین باریه که دارم میبینمش، براهمون اصلا موقع نوشتن تمرکز حواس ندارم :| )

راستش من اصلا وسایل مورد نیاز برای نقاشی کشیدن رو ندارم. گاهی وقتا با خودکار یا با مدادرنگی های داغونِ داداشم نقاشی میکشم. ولی برای نقاشیِ این ناشناس، از رنگِ زردی که برای رنگ کردن دیوارای حیاط گرفته بودم استفاده کردم و آی لاینر(خطِ چشم)! :دی

.

یادم رفته اسمم رو بنویسم!

.

سه : چند شب پیش مهمون داشتیم، از تهران اومده بودن. قرار شد ما هم بریم اونجا امسال. با دختراشون قرار گذاشتیم که بریم تئاتر، باغ فردوس، کاخ سعدآباد و کلی جای دیگه. و نمیدونید من چقدر ذوق دارم برای عکس گرفتن از اونجاها! حسِ یه بچه ی 5 ساله رو دارم که بهش وعده ی شهربازی رفتن دادن!

چهار : حالِ دلتون خوش :)

  • الی .
  • چهارشنبه ۱۸ مرداد ۹۶، ۱۹:۱۳

ع.الف

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • الی .
  • شنبه ۱۴ مرداد ۹۶، ۱۷:۰۳

عنوانی به ذهنم نمیرسه!

اپیزود اول : اومدیم بیرون یه چرخی بزنیم برگردیم دانشگاه. دارم میرم آبمیوه بگیرم واسش که یهو میگه وایسا وایسا الی! میگم چی شده؟ میگه اونجا رو نگاه. سرمو برمیگردونم، داره به یکی از کارمندای بانک اشاره میکنه. از دور و از پشت باجه حدس میزنم که باید اوایل سی سالگی باشه. قیافه ای به شدت معمولی داره و کمی هم تپله. میگم خب. میگه هیچی مجرده! میخوام برگردم بگم خب به من چه :/ میگه مامانم میگفت "مریم این پسره هم مجرده، هم کارمند بانک! (زیرِ این قسمت خط بکشید مثل من چون خیلی مهمه :دی) یه بار تو رو میارم بکنم تو چشش بلکه بیاد بگیرتت!" دقیقا با همین لحن و این ادبیات، فقط به زبونِ ترکی!

اپیزود دوم : نشستیم رو چمنا. میگه دیروز رفته بودم خرید، البته به زورِ مامانم! میگم خب چی خریدی؟ میگه آخه فردا قراره بریم جشنِ یکی از آشناها، مامان میگه مریم تو الان دم بختی، همه حواسشون بهت هست، باید به خودت برسی. یه لباسِ کوتاه مشکی خریدم. میگم مبارکه ان شاءالله برا عروسی خودت بری خرید! میگه وای کاش! خسته شدم از دست مامانم. چون تو هر مراسمی مجبورم میکنه کامل آرایش کنم و طلا دستم کنم!

اپیزود سوم :

- آقای فلانی رو میشناسی؟ (رئیس یه جای مهم!)

+ اوهوم، چطور مگه؟

- پسرش خواستگارم بود!

+ (در حالی که اصلا حرفشو باور نکردم..) خب چرا جواب رد دادی؟

- پسره سنش زیاد بود. 28 ، 29!

+ (دارم به سنِ کارمند بانک فکر میکنم!)

تو دلم میگم با این مامانی که من دیدم، عمرا میذاشت همچین دامادی از چنگش در بره! البته اگه واقعا خواستگارت بود!

اپیزود چهارم : مامان میگه برادرزاده ی آذر خانوم رو میشناسی؟ میگم مامان من خودِ آذر خانومم به زور میشناسم! :دی میگه کارمند بانکه! میگم خب. میگه آذر خانوم گفت ببین اگه دخترت راضی هست.. و میخنده!! از خنده ش حرصم میگیره ولی میدونم این خنده ینی اگه این مدلی بخوای شوهر کنی تیکه بزرگت گوشِته! :دی میگم خب چی گفتی بهش؟ میگه هیچی گفتم یه دختر خوب واسش پیدا میکنم! :|  :دی

برمیگردم اتاقم  و خدا رو شکر میکنم که مامان من رو مثل مریم بارنیاورده. با آرزوی همسرِ آقای فلانی شدن بزرگم نکرده. خیلی وقتا که مریم اون حرفا و خیلی حرفای دیگه رو بهم زده، اون حسِ میکرو فمینیسمِ درونم قلقلکم داده که برم بالای منبر و بگم خودت واسه زندگیت یه کاری کن، موقعیتِ خوب خودش جور میشه. ولی بعدش پشیمون شدم.

راستی فکر نکنید مامانِ مریم یه زنِ پول پرست و بی سواده، نه اتفاقا مدیرِ یک دبیرستان دخترانه س و خیلی هم فرهنگی و متشخص!

+ در این راستا میتونید بخونید پستِ دو سه ماه پیشِ هولدن رو.

  • الی .
  • چهارشنبه ۱۱ مرداد ۹۶، ۱۰:۴۷

چه فغان کنم ز دستی که گسسته تار ما را

شاید سال بعد این موقع، این بی اهمیت ترین موضوعی باشه که توی یک شب تابستانی در حالی که دارم شربت آلبالو میخورم، به ذهنم برسه. ولی این رو میدونم که با هر جون کندنی بود واسه امتحانت کامل جزوه رو خوندم. با هر بدبختی ای بود اون روز بیخیال کنکور و درسا شدم و واسه امتحان تو خوندم. سر کلاس من تنها کسی بودم که به سوالت جواب دادم و شما قولِ یک ارفاق جانانه رو دادی به من. سر امتحان از همه ریلکس تر بودم و فکر میکردم از همه بیشتر میشه نمره م. براهمین بود که کل جوابا رو خوندم و دوستم نوشت. حالا بعد از یک و نیم ماه نمراتو دادی، من شدم 17، دوستم که ورقه ش کپی پیست من بود، شده 18.5! با شنیدن نمره ش ناراحت میشم و پی ام میدم که استاد؟ ارفاق من کو؟ از ارفاق بگذریم فلانی کپیِ من نوشته خودتم میدونی و دیدی، بعد بهش دادی 18ونیم؟؟ میگه ورقه ی ایشون خیلی بهتر از شما بود! درحالی که حاضرم قسم بخورم عین من بود. خودم واسش خوندم و ورقه ی سفیدش رو پر کرد.. میگه به هردوتون در یه حد ارفاق کردم. بازم با داشتن ارفاق قبلی من باید بیشتر میشدم نه کمتر..

به این جمله که "استاد پس ارفاق من کو" اصلا توجهی نمیکنه..

میدونی؟ بحث سر نمره نیس. بحث سر اینه که اینقدری که دوسش داشتم و اعتمادم زیاد بود، حالا همه چی با خاک یکسان شد.. چون اولین باره احساس میکنم یه نفر حقمو خورده و منم مثل خیلیا شدم 17، در حالی که من مثل خیلیا ننوشته بودم. موندم به چی نمره دادی؟ به فعالیت کلاسی؟ سواد؟ برگه ی امتحان؟ یا چی؟.. به چشم و ابرو لابد..

شایدم به قول فاطمه تقصیر منه که از یه استاد انتظار زیادی داشتم. ولی اونم خودشو زیادی بزرگ کرده بود تو چشم ماها.

بورسیه ی دکترای خارج از کشور و رتبه ی تک رقمی و سواد و انسانیت و مقام قضاوت و .. امشب فهمیدم همه اونجوری که نشون میدن نیستن.

این 17 فراموش میشه، ولی اون تصویری که تو ذهن من خراب شد، نه..

+ برگه ی امتحان!

+شیما خانوم که خصوصی کامنت گذاشتی، هیچ آدرسی نیس که من بتونم بهت جواب بدم. بله چرا که نه. میتونم کمک کنم‌:)

  • الی .
  • چهارشنبه ۴ مرداد ۹۶، ۰۱:۴۵

اگر برای ابد هوای دیدن تو نیوفتد از سر من چه کنم..

.

یادمه کوچیکتر که بودم حتما باید دستش رو میگرفتم تا خوابم میبرد. بزرگ تر که شدم این عادت کم کم فراموش شد و جاش رو داد به یه دیوارِ نامرئی که بینمون بود و هست، دیواری از جنس احترام. ولی همیشه ته هر لبخندش احساس کردم به تک دخترش افتخار میکنه. الان چند سالی هست که میدونم ته دلش ناراضیه ازم.. چون اون چیزی که میخواست نشد. نتونستم.. متن بالا رو هم یه بار واسه ی پرواز جانم کامنت گذاشته بودم. هنوزم با اختلاف امتیاز زیاد از بین همه ی هدیه هایی که گرفتم، بهترینش همون دفتره.

.

یه حس دلتنگی توام با شرمندگی خیلی زیاد دارم نسبت به خودم. و نمیدونم چرا. بارها این آهنگ رو پلی کردم. بارها و بارها. فردا عیده ولی اون روزی که دلیلِ لبخند پدر و مادرم بشم عید منه..

علیرضا قربانی-بیقرار

  • الی .
  • دوشنبه ۲ مرداد ۹۶، ۲۲:۵۱

10 سال بعد شما چه شکلی ست؟!

.

ماری جوانا امروز توی کانالش در موردِ 10 سال بعدش نوشت. اینکه میخواد کجا باشه، کدوم شهر و یا کشور، چه شغلی رو ادامه بده، وضعیت زندگیش چی باشه و ... از بقیه هم خواست اگر دوست دارن بنویسن و بفرستن برای ماری تا توی کانالش منتشر کنه. استقبال خوبی ام شد و به نظر من بضیاشون خیلی هم جالب بودن. من هم نوشتم و فرستادم و کاملترش رو اینجا مینویسم:

۱۰ سالِ بعد من ۳۱ سالمه و اواخر دوره ی تحصیلم. با یه مردی ازدواج کردم که اول از همه چیز منو درک میکنه و پای همه ی دیوونه بازیام هست. توی یک روزِ تعطیل باهم میزنیم بیرون و دنبال سوژه ی عکاسی میگردیم چون بعد از یه روز سختِ کاری، هوای عکاسی به سرم زده. هنوزم وبلاگمو دارم. هنوزم توش مینویسم ولی کمتر.. توی تهران زندگی میکنیم و یه خونه ی نقلی داریم با یه چیدمان شیک ولی راحت :) خونه ای که قطعا یه کتابخونه ی بزرگ داره و یه تراس پر از گل های خوشبو.

.
آخر هفته ها با دوستانمون میریم کوه. هنوزم شبا برا من پیانو میزنه. همون آهنگی که ماهِ اول آشناییمون برام فرستاده. احتمالا یه دختر سفید با موهای بور هم داریم که به من رفته :دی
روزها میبرمش پیش مادرجونش و منم میرم سر کار. زندگی خوب پیش میره. قطعا مشکلاتی هست ولی من مثل همیشه ازش راضی ام. هم از همسرم و هم از شغلی که انتخاب کردم.

+هرچند بعضی مواردش بعید به نظر میرسن و یه کم رویایی نوشتم :دی ولی این رو میدونم که برای به دست آوردنِ یه همچین زندگیِ آرومی تمام تلاشمو میکنم :)

++خب هدفم از این نوشته این بود که شما رو هم به این بازی وبلاگی دعوت کنم. شما هم بنویسید در مورد ده سال بعد خودتون. اینکه کجا هستین و چیکار میکنین :) شخصاً دعوت میکنم از آقایون علی، معلوم الحال، فرید، آرین، و مرادی.

و خانم ها هوپ، پرواز، خرمالو، فاطمه.الف، بانوچه، رامگا، دکترک بهاری، بهار پاتریکیان، آرزو، خانم میم و پریا.

و همه ی کسانی که این پست رو خوندن. اگه نوشتید به من اطلاع بدین لطفا :)

+++نقاشی رو هم چند روز پیش کشیدم :)

  • الی .
  • شنبه ۳۱ تیر ۹۶، ۱۹:۰۹
- به قول عزیزی بلاگر بودن به معنی نویسنده بودن نیست. اینجا فقط جاییه که به دور از تمام حاشیه های زندگیم میام و به آغوشش پناهنده میشم. فراتر نبینیدش.

- پست های رمز دار واقعا خصوصی هستند و رمزشان به هیچکس تعلق نمیگیرد.

- اگر یک روز از نوشته هام فهمیدید که من رو توی دنیای واقعی میشناسید، یا کاملا اتفاقی اینجا رو پیدا کردید، مدیونید اگر به من نگید، مدیون!

- فعلا مُحَصِّلیم (حقوق خوان) ، ۲۰ و اندی ساله.

- آدرس کوتاه شده برای بلاگفایی ها : yon.ir/A81W